میگویند: حال یک تکه از جهان بد است.
میگویند: نه فردایمان قطعیست، نه یکساعت بعدمان.
به صداها حساس تر شدیم، زنگخور تلفن هایمان بیشتر شده و احوالپرسهایی ماندند که واقعا دلنگرانمان بودند.
خوشیهای کوچک و برنامههایم را دیگر برای تمام هفته پخش نمیکنم، همه را در لحظه جای میدهم تا اگر فردایی باشد بتوانم خوشیهای دیگری را لمس کنم.
برعکس نشستن نیمی از آدمها برای اینکه بفهمند در نهایت چه میشود، تکاپوی جهانم رو به افزایش است.
به این فکر میکنم، اگر تمام این ترسها و سختیها و دل آشوبههای درونم بهانه باشد، آن وقت چه؟
از بهانهها نفرت دارم، آنها مرا زنجیر میکنند.
من نمیخواهم بایستم، اگر مثل سابق نمیتوانم در دوی ماراتن شرکت کنم، میخواهم حتی اگر کم، ولی این روزها هم بدوم.
به این فکر میکنم که گاهی نباید بترسم و باید بایستم تا آدمهای عزیز اطرافم مکانی برای فرار از مشکلات و پناه گرفتن در کنارم داشته باشند.
اینکه بدانند قبول! اوضاع دنیا هر چقدر بد، او هست.
ببخشید که متنهایم و شعرهایم مانند شما عاشقانهای را فریاد نمیزند.
من سالهاست در پی خودم و برای خودم میدوم؛ عاشقانهها از سن من گذشته.