شعر [ یه شعر به نفر قبلیت هدیه بده ]

زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون” است
 
  • اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب
    هزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب
 
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
 
  • مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
    تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
 
صدایی می آید
نمیدانم از کجا
شاید از بیکران وجودم
شاید از عمق نگاهی آشنا
پس صدایی آشناست
 
آن را که جفا جوست نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
 
  • سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
    که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست
 
کمر شکسته‌ام از بار آسمان سکوت
زبان به حنجره دارم، ولی نه راه ثبوت
 
مارا ز تو غیر از توتمنایی نیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست
 
  • با دوست بگوییم که او محرم راز است
    شرح شکن زلف خم اندر خم جانان
    کوته نتوان کرد که این قصه دراز است
    بار دل مجنون و خم طره لیلی
    رخساره محمود و کف پای ایاز است
 
عقب
بالا پایین