یک تن نیافتیم که فهمد زبان ما

هم‌شهری‌اند مردم و ما در میان غریب‌!

#واعظ_قزوینی
 
‌چو شادی کم شود، با غم بسازیم
 
دلم را آهنى کردم مبادا عاشقت گردد
ندانستم که تو ظالم دلى آهن ربا داری
 
آنچنان غوغایی در، درونم بر پا شده است.
که آرامش از وجودم گریزان شده است.
 
آن رفیقی که به هنگام غمم دور نفرت
زیر شمشیر غمش رقص کنان خواهم رفت.
 
از روی تو دل کندم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ایام دل آدمیان است.
 
می‌آیدم گَهی گِله‌ای بر زبان ولی
از نازکیِ خویِ تو اندیشه می‌کنم
 
آوای باد انگار آوای خشک سالیست
دنیا به این بزرگی ، یک کوزه سفالیست
باید که عشق ورزید ، باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن هر لحظه احتمالیست ..
 
  • در آخر،
    فقط از ما قصه ها به یادگار میماند...
 
- گرچه آبِ رفته باز آید به رود،
ماهیِ بیچاره اما مرده بود ؛
 
عقب
بالا پایین