برای آرام کردن اعصابم، اسکواش بهترین انتخاب بود.
کفشهای مخصوصم را پوشیدم و وارد زمین شدم. بوی لاستیک و چرمِ کهنهی راکت، همراه با سرمای مطبوع هوای سالن، برای چند لحظه ذهنم را از هر چیزی خالی کرد.
امیرسام، مربی پرانرژیام، از آن طرف زمین دستی برایم تکان داد و گفت:
« امروز قیافهت یهجور خاصیه… حالت خوب نیست دکتر؟»
لبخندی نصفه و نیمه تحویلش دادم:
« اگه تو بتونی اعصابم رو آروم کنی، بهت مدرک روانشناسی افتخاری میدم.»
خندید و با همان شوخطبعی همیشگی راکتش را بالا گرفت:
«من فقط بلدم شاگردهام رو به عرق بندازم، نه به گریه!»
چشمکی زد و گفت:
«البته میتونم ببرمت ددر، برات گل بخرم و یه استیک خوب مهمونت کنم، اینجوری حالت خوب میشه.»
خندیدم و با چند ضربه گرم کردیم. مثل همیشه سریع، دقیق، و با فیزیکِ قدرتمندش که به سنش نمیخورد، توپ را گوشههایی پرتاب میکرد که گرفتنشان ساده نبود.
موهای بلوند و کمی بلندش را با هدبند جمع کرده بود. چشمهای سبز روشنش زیر نور فلورسنت سالن برق میزد.
وسط یکی از ستها گفت:
« هنوز نظرت همونه؟ که من واسه تو زیادی بچهام؟»
نفسنفس میزدم. به دیوار تکیه دادم و گفتم:
« اختلاف سنی ما ده ساله امیرسام، من سی سالمه و تو بیست سالته!»
لپش را کشیدم:
« باید بری دنبال دختری که هنوز باور داره عشق، با کادوی ولنتاین و دستهگل رز شروع میشه.»
خندید:
«زندگی میتونه ساده باشه، حتی اگه تو درگیر پیچیدگی باشی!»
راکتش را آرام روی زمین چرخاند، بیحرف ادامه دادیم. چند دقیقه بعد، بازی را رها کردم و ل*ب نیمکت فلزی کنار زمین نشستم. امیرسام هنوز در حال ضربهزدن به توپ بود.
چهرهاش را نگاه کردم. پوست صاف، چشمهای روشن، دندانهای سفید، موهای طلایی. همه چیزش درست بود. دقیقاً همان تصویری که برای خیلی از دخترها جذاب است.
اما، ناخودآگاه تصویر دیگری در ذهنم شکل گرفت. چهرهی مردی با پوست سبزه، ابروهای پر، تهریش خط گرفته و آن چشمهایی که مثل راز بودند. عمیق و تاریک، آرمان لعنتی!
ل*بهایم را بیصدا جمع کردم. نه، مرد ایدهآلم امیرسام نبود. هیچوقت هم نخواهد بود.
مردی که ذهنم را اشغال کرده بود، تهرنگی از آتش داشت، نه از نور!
مردی که نمیشد با او از شیرینیهای سادهی زندگی گفت، چون خودش مزهی تلخِ زندگی را به یاد آدم میآورد.
و شاید دقیقاً به همین دلیل بود که نمیتوانستم فراموشش کنم.
کفشهای مخصوصم را پوشیدم و وارد زمین شدم. بوی لاستیک و چرمِ کهنهی راکت، همراه با سرمای مطبوع هوای سالن، برای چند لحظه ذهنم را از هر چیزی خالی کرد.
امیرسام، مربی پرانرژیام، از آن طرف زمین دستی برایم تکان داد و گفت:
« امروز قیافهت یهجور خاصیه… حالت خوب نیست دکتر؟»
لبخندی نصفه و نیمه تحویلش دادم:
« اگه تو بتونی اعصابم رو آروم کنی، بهت مدرک روانشناسی افتخاری میدم.»
خندید و با همان شوخطبعی همیشگی راکتش را بالا گرفت:
«من فقط بلدم شاگردهام رو به عرق بندازم، نه به گریه!»
چشمکی زد و گفت:
«البته میتونم ببرمت ددر، برات گل بخرم و یه استیک خوب مهمونت کنم، اینجوری حالت خوب میشه.»
خندیدم و با چند ضربه گرم کردیم. مثل همیشه سریع، دقیق، و با فیزیکِ قدرتمندش که به سنش نمیخورد، توپ را گوشههایی پرتاب میکرد که گرفتنشان ساده نبود.
موهای بلوند و کمی بلندش را با هدبند جمع کرده بود. چشمهای سبز روشنش زیر نور فلورسنت سالن برق میزد.
وسط یکی از ستها گفت:
« هنوز نظرت همونه؟ که من واسه تو زیادی بچهام؟»
نفسنفس میزدم. به دیوار تکیه دادم و گفتم:
« اختلاف سنی ما ده ساله امیرسام، من سی سالمه و تو بیست سالته!»
لپش را کشیدم:
« باید بری دنبال دختری که هنوز باور داره عشق، با کادوی ولنتاین و دستهگل رز شروع میشه.»
خندید:
«زندگی میتونه ساده باشه، حتی اگه تو درگیر پیچیدگی باشی!»
راکتش را آرام روی زمین چرخاند، بیحرف ادامه دادیم. چند دقیقه بعد، بازی را رها کردم و ل*ب نیمکت فلزی کنار زمین نشستم. امیرسام هنوز در حال ضربهزدن به توپ بود.
چهرهاش را نگاه کردم. پوست صاف، چشمهای روشن، دندانهای سفید، موهای طلایی. همه چیزش درست بود. دقیقاً همان تصویری که برای خیلی از دخترها جذاب است.
اما، ناخودآگاه تصویر دیگری در ذهنم شکل گرفت. چهرهی مردی با پوست سبزه، ابروهای پر، تهریش خط گرفته و آن چشمهایی که مثل راز بودند. عمیق و تاریک، آرمان لعنتی!
ل*بهایم را بیصدا جمع کردم. نه، مرد ایدهآلم امیرسام نبود. هیچوقت هم نخواهد بود.
مردی که ذهنم را اشغال کرده بود، تهرنگی از آتش داشت، نه از نور!
مردی که نمیشد با او از شیرینیهای سادهی زندگی گفت، چون خودش مزهی تلخِ زندگی را به یاد آدم میآورد.
و شاید دقیقاً به همین دلیل بود که نمیتوانستم فراموشش کنم.
آخرین ویرایش: