برای آرام کردن اعصابم، اسکواش بهترین انتخاب بود.
کفش‌های مخصوصم را پوشیدم و وارد زمین شدم. بوی لاستیک و چرمِ کهنه‌ی راکت، همراه با سرمای مطبوع هوای سالن، برای چند لحظه ذهنم را از هر چیزی خالی کرد.
امیرسام، مربی پرانرژی‌ام، از آن طرف زمین دستی برایم تکان داد و گفت:
« امروز قیافه‌ت یه‌جور خاصیه… حالت خوب نیست دکتر؟»
لبخندی نصفه و نیمه تحویلش دادم:
« اگه تو بتونی اعصابم رو آروم کنی، بهت مدرک روان‌شناسی افتخاری میدم.»
خندید و با همان شوخ‌طبعی همیشگی راکتش را بالا گرفت:
«من فقط بلدم شاگردهام رو به عرق بندازم، نه به گریه!»
چشمکی زد و گفت:
«البته می‌تونم ببرمت ددر، برات گل بخرم و یه استیک خوب مهمونت کنم، اینجوری حالت خوب میشه.»
خندیدم و با چند ضربه گرم کردیم. مثل همیشه سریع، دقیق، و با فیزیکِ قدرتمندش که به سنش نمی‌خورد، توپ را گوشه‌هایی پرتاب می‌کرد که گرفتن‌شان ساده نبود.
موهای بلوند و کمی بلندش را با هدبند جمع کرده بود. چشم‌های سبز روشنش زیر نور فلورسنت سالن برق می‌زد.
وسط یکی از ست‌ها گفت:
« هنوز نظرت همونه؟ که من واسه تو زیادی بچه‌‌ام؟»
نفس‌نفس می‌زدم. به دیوار تکیه دادم و گفتم:
« اختلاف سنی ما ده ساله امیرسام، من سی سالمه و تو بیست سالته!»
لپش را کشیدم:
« باید بری دنبال دختری که هنوز باور داره عشق، با کادوی ولنتاین و دسته‌گل رز شروع میشه.»
خندید:
«زندگی می‌تونه ساده باشه، حتی اگه تو درگیر پیچیدگی باشی!»
راکتش را آرام روی زمین چرخاند، بی‌حرف ادامه دادیم. چند دقیقه بعد، بازی را رها کردم و ل*ب نیمکت فلزی کنار زمین نشستم. امیر‌سام هنوز در حال ضربه‌زدن به توپ بود.
چهره‌اش را نگاه کردم. پوست صاف، چشم‌های روشن، دندان‌های سفید، موهای طلایی‌. همه چیزش درست بود. دقیقاً همان تصویری که برای خیلی‌ از دخترها جذاب است.
اما، ناخودآگاه تصویر دیگری در ذهنم شکل گرفت. چهره‌ی مردی با پوست سبزه، ابروهای پر، ته‌ریش خط‌ گرفته و آن چشم‌هایی که مثل راز بودند. عمیق و تاریک، آرمان لعنتی!
ل*ب‌هایم را بی‌صدا جمع کردم. نه، مرد ایده‌آلم امیرسام نبود. هیچ‌وقت هم نخواهد بود.
مردی که ذهنم را اشغال کرده بود، ته‌رنگی از آتش داشت، نه از نور!
مردی که نمیشد با او از شیرینی‌های ساده‌ی زندگی گفت، چون خودش مزه‌ی تلخِ زندگی را به یاد آدم می‌آورد.
و شاید دقیقاً به همین دلیل بود که نمی‌توانستم فراموشش کنم.
 
آخرین ویرایش:
بعد از بازی، عرق سرد و گرم هنوز روی تنم خشک نشده بود که حس می‌کردم باید از آن فضای بسته و تکراری فرار کنم. با قدم‌هایی سنگین و ذهنی پر از هرج‌ومرج راهی خانه شدم.
وقتی در را پشت سرم بستم، روی مبل فرو رفتم و گوشی را روشن کردم. صدای آرام و موقر گوینده‌ی پادکست در اتاق پیچید.
حرف‌هایش انگار مستقیم به قلبم شلیک می‌شدند صدایش را در ذهنم سنگین‌تر از همیشه می‌شنیدم، اما به جای اینکه بفهمم چی می‌گوید، فقط حس می‌کردم چیزی درونم دارد جابه‌جا می‌شود.
دستم ناخودآگاه روی دسته‌ی مبل سفت شد، انگار بدنم می‌خواست از چیزی که می‌شنید جدا شود، ولی نمی‌توانست.
همان لحظه، خواهرم در عمق ذهنم زنده شد و تصویرش درست مقابل چشم‌هایم جان گرفت.
آن لبخندهای شادش از یادم نرفته بود، وقتی می‌خندید، ناخن شستش را روی انگشت اشاره‌اش می‌کشید. همان عادت ریز، حالا مثل زخم برگشته بود.
حالا می‌فهمیدم چرا بعضی زخم‌ها را کسی نمی‌بیند، اما هیچ‌وقت هم التیام پیدا نمی‌کنند.
دقایقی بی‌حرکت به پنجره زل زدم. نسیم خنک شب به صورتم خورد، گویی می‌خواست بار سنگینِ درونم را بشوید و با خود ببرد.
صبح روز بعد، هنوز سایه‌ی آن حرف‌ها روی دلم سنگینی می‌کرد که زنگ تلفن سکوت خانه را شکست. قبل از جواب دادن، گوشی را نگاه کردم. یک لحظه طول کشید تا اسم را تشخیص بدهم. انگشت شستم روی صفحه مکث کرد.
لرزشی در تمام تنم دوید. گوشی را برداشتم، شماره‌ی سیاوش بود.
صدای مادرش، آمیخته به هراس و گریه، در گوشم پیچید:
« دکتر سیاوش حالش خیلی بده… نمی‌دونیم چی شده، فقط زود بیا…»
صداش بریده بریده بود، انگار وسط نفس کشیدن هم توان حرف زدن نداشت.
انگار زمین زیر پایم خالی شد. دستم روی گوشی یخ کرد و قلبم با شدت به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید.
یک لحظه حتی یادم رفت نفس بکشم. فقط به دیوار روبه‌رو، بی‌هیچ تصویر واضحی، خیره ماندم.
بی‌آنکه حتی لحظه‌ای فکر کنم، لباسم را پوشیدم و با شتاب بیرون زدم؛ سنگین‌تر و خسته‌تر از هر روزی که تا به حال گذرانده بودم.
 
آخرین ویرایش:
راهروهای بیمارستان مثل همیشه بوی الکل و اضطراب می‌داد. صدای کفش‌هایم روی سرامیک‌ها تند و بی‌قرار می‌پیچید. هنوز درست نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده، فقط
ضربان قلبم مثل پتک به شقیقه‌هایم می‌کوبید.
نور سفید سقف‌ها روی پوست دستم می‌سوخت. انگار زمان در این راهروها کندتر حرکت می‌کرد.
کنار اورژانس، مادر سیاوش نشسته بود؛ چشم‌هایش سرخ و ورم‌کرده بود، دستانش می‌لرزید.
وقتی من را دید، بی‌اختیار خودش را در آغوشم انداخت.
«دکتر... بچه‌م! گفتن دارو خورده، نمی‌دونم چرا؟»
بغضش مثل خنجر در گلوی من نشست.
شانه‌هایش زیر دستم فرو می‌ریخت، انگار وزن خبر از خودش سنگین‌تر بود.
سعی کردم آرامش کنم، در حالی‌که خودم بیشتر از او می‌لرزیدم.
چند دقیقه بعد، پرستاری با عجله آمد :
«معده‌شویی انجام شد. تداخل دارویی اتفاق افتاده، علائم حیاتیش فعلاً پایدار شده»
یک نفس کوتاه بیرون آمد، اما کامل نبود. هیچ‌کس اینجا کامل نفس نمی‌کشید.
وقتی اجازه دادند به اتاقش بروم، سیاوش روی تخت افتاده بود. رنگش پریده، ل*ب‌هایش خشک و ترک‌خورده، اما نفس‌هایش آرام‌تر شده بود. آرام کنارش نشستم. چشم‌هایش نیمه‌باز شد و نگاهی خسته به من انداخت.
« دکتر...»
صدایش مثل زمزمه‌ای شکسته بود.
«نمی‌خواستم بمیرم... . فقط... فقط می‌خواستم بخوابم. دیگه نمی‌تونم با این کابوس‌ها سر کنم...»
جمله‌اش وسط نفس‌ها می‌شکست، انگار هر واژه را جدا از بدنش بیرون می‌کشید.
گلوی من خشک شد. دستش را گرفتم، سرد و بی‌جان بود.
« سیاوش، نباید داروها رو باهم می‌خوردی!»
چشم‌هایش پر از اشک شد. سرش را به بالش تکیه داد و آهی کشید:
«می‌دونم ولی وقتی شب میاد، همه‌چی برمی‌گرده. اون صحنه‌ها..‌. اون صداها...»
مکث کرد. نگاهش رفت جایی پشت سر من، انگار چیزی آنجا ایستاده بود.
این جمله برای اولین بار در ذهنم گیر کرد:
“اون صداها…”
ولی قبل از اینکه بپرسم، نفسش برید و ادامه داد:
«یه چیزایی… هست… که فقط شب حرف می‌زنند»
دستش برای لحظه‌ای انگشت من را فشار داد، بعد ول کرد، انگار حتی انرژی لمس هم تمام شده بود.
لحظه‌ای سکوت کردم، هیچ کلمه‌ای در این اتاق وزن کافی نداشت و برای اولین بار آن روز، ترس نه از مرگ بود. بلکه از چیزی بود که اسم نداشت.
 
آخرین ویرایش:
بعد از اینکه سیاوش را از بیمارستان مرخص کردم و تا در خانه‌شان همراهش بودم، هنوز حس سنگینی روی شانه‌هایم مانده بود. قدم‌هایم در راهرو، زیر نور کم‌رنگ چراغ‌ها، بی‌حس و بی‌قرار بود.
سیاوش خسته بود و سرش روی شانه‌ام تکیه داده بود، اما گاهی چشمانش نیمه‌باز میشد و نگاهش، خیره به هیچ‌جا، من را می‌لرزاند.

انگار هنوز کامل به این دنیا برنگشته بود؛ بدنش اینجا بود، ولی ذهنش جایی بین خواب و سقوط گیر کرده بود.
وقتی به خانه رسیدیم، مادرش لبخندی محو زد، چیزی نگفت و فقط دست‌هایش را در هم گره کرد. سیاوش را روی کاناپه نشاندم و مطمئن شدم که آب خورده باشد. نفس‌هایش منظم‌تر شده بود. دستش را گرفتم تا گرمای دستم کمی از اضطرابش کم کند.
اما حتی وقتی دستش را گرفته بودم، حس می‌کردم او دارد از جایی دورتر از من نفس می‌کشد.
بعد از چند دقیقه کوتاه، مادرش به گوشه‌ی آشپزخانه رفت و چیزی شبیه آرامش به اتاق اضافه شد.
خودم هم از خانه خارج شدم و با ذهنی خسته و پر از افکار پراکنده، راهی کافه شدم.
شب بود، خیابان‌ها خلوت و چراغ‌های زرد کنار پیاده‌رو‌ها نور کم‌رنگی می‌انداختند. هنوز پادکست امشب را گوش نداده بودم، اما بیشتر از آن حس می‌کردم باید از این سکوت و این فکرهای بی‌صدا فرار کنم.

انگار اگر به سکوت گوش می‌دادم، چیزی درونش شروع به حرف زدن می‌کرد.
وقتی به کافه رسیدم، چشمم به در شیشه‌ای افتاد و آرمان را دیدم که تنها، ظرف‌ها را می‌شست.
صدای آب روی ظروف در سکوت شب طنین می‌انداخت. او سرش را بلند کرد و لبخندی زد که آرامش عجیبی به دل می‌نشست.
«مشتری قبول می‌کنی؟»
«این وقت شب…؟»
با شانه بالا انداختن پاسخ دادم:
«خوابم نمی‌برد. گفتم یه دوری بزنم.»
آرمان دستمال را روی دست‌هایش کشید و گفت:
«بیا تو. یه دمنوش برات درست می‌کنم، بخارش هم کمی آرومت می‌کنه، چه برسه طعمش.»
با تردید وارد شدم.
یک لحظه قبل از ورود مکث کردم؛ انگار مطمئن نبودم اینجا واقعاً “آرامش” است یا فقط شکل دیگری از سکوت؟
آرمان ظرف‌ها را کنار و کتری را روی گاز گذاشت. از کنار پیشخوان، لیوانی برداشت و آن را پر از بخار کرد.
نگاهش کوتاه به من افتاد و با لحنی نیمه‌خنده گفت:
«وقتی ذهنم شلوغ میشه، ظرف شستن آرامم می‌کنه.»
لبخند زدم و زیر ل*ب گفتم:
«کاش برای منم همین‌طور بود.»

آرمان چیزی نگفت. فقط نگاه کرد، انگار داشت تصمیم می‌گرفت من چه نوع آدمی هستم.
او لیوان دمنوش را جلویم گذاشت، بخارش جلوی صورتم را محو کرد.
ذهنم ناخودآگاه دو تصویر را روی هم انداخت: این مرد و هومن که در ذهنم همیشه شکل دیگری داشت. یکی واقعی بود، یکی ساخته‌شده. و من هنوز نمی‌دانستم کدام را بیشتر باور کرده‌ام!؟
«هر کسی یه جور راه آرامش رو پیدا می‌کنه، تو هم پیدا می‌کنی.»
اما آرامش اینجا کامل نبود.
چیزی شبیه آرامش بود… ولی هنوز مطمئن نبودم اسمش چیست و همین “شک” باعث شد بیشتر به آن خیره بمانم.

نفس عمیقی کشیدم، دستم را دور لیوان گرفتم و به سکوت شب گوش دادم. صدای خیابان، عطر دمنوش و آن نگاه آرام آرمان، انگار همه چیز را موقتاً از ذهنم بیرون می‌کشید و جای خالی هلیا، کابوس‌های سیاوش و اضطراب‌های خودم را پر می‌کرد.
در آن لحظه، فهمیدم گاهی آدم‌ها به هم نزدیک می‌شوند بدون اینکه حرفی بزنند، فقط با حضورشان، با آرامشی که ایجاد می‌کنند.

برای اولین بار، مطمئن شدم این مرد هومن نبود؛ فقط خودش بود.
و همین ثباتش، عجیب‌تر از همه‌چیز آرامم کرد.
 
آخرین ویرایش:
شیشه‌ی درِ کافه از نمِ شب لک‌دار شده بود. آرمان روبه‌رویم ایستاده بود، حوله‌ی باریک را تا می‌کرد و کنار می‌گذاشت. صدای قطره‌های آب از سینک، مثل مترونوم، زمان را می‌شمرد.
«وقتی ذهنم شلوغ میشه، معمولاً می‌نویسم. بعضی‌ها هم با خودشون حرف می‌زنند البته نه با صدای بلند. با نسخه‌های دیگه‌ای از خودشون.»
آرمان سرش را کمی کج کرد و دسر چیز کیک شکلاتی را جلوی من گذاشت.
«نسخه‌های دیگه؟»
« آره. یکی آروم‌تره، یکی تندتر، یکی محتاط، یکی بی‌پروا. بعضی‌ها براشون اسم می‌ذارن. اینجوری از هم جداشون می‌کنند.»
نور چراغ بالای بار خطی براق روی انگشت‌هایش انداخت. گفت:
«اسم گذاشتن کمک می‌کنه؟»
«گاهی. آدم می‌تونه بدونه الان کدومشون جلو نشسته، مثلاً هومن!»
انگار هوا هم یک لحظه مکث کرد. یک پلک زدن طولانی، آب دهانش را قورت داد و
دست راستش بی‌اختیار کنار رفت و با دست چپِ خیس، چنگال را توی چیز کیک من جابه‌جا کرد.
لبخندی زد؛ از آن لبخندها که تا نیمه راه می‌آیند و پشیمان می‌شوند.
«هومن؟ کیه؟ من چنین کسی رو نمی‌شناسم. هومنی وجود نداره!»

مکث کوتاهی در صدایش افتاد و دوباره همان نرمی همیشگی برگشت. تکیه به پیشخوان داد و چنگال را در دهانش فرو برد.
آرام زمزمه کردم:
« شاید هم حق با توئه. بعضی اسم‌ها فقط وقتی صداشون کنی جواب میدن.»
«من که صدایی نمی‌شنوم.»
« لزومی هم نداره، راستش هر وقت حس کردی یکی از اون نسخه‌ها زیادی جلو نشست، می‌تونی بهش فرصت بدی حرف بزنه یا ازش بخوای یه کم عقب‌تر بشینه.»
حرفی نزد. به کاشی ترک‌خورده‌ی کف نگاه کرد. من حس کردم چیزی بین ما از لبه‌ی میز رد می‌شود؛ یک جریانِ سرد و نامرئی!
کیفم را باز کردم. کارت کوچکی بیرون کشیدم و روی چوبِ صیقلی، بی‌صدا گذاشتم.
لبه‌اش را با انگشتم صاف کردم که روی خطوطِ چوب گیر نکند.
«این شماره‌ی منه. عجله‌ای نیست. حتی اگه فقط خواستی یه لیوان قهوه بخوریم و سکوت کنیم.»
چشمش روی کارت رفت، بعد به چشمان من زل زد:
« فکر نمی‌کنی زیادی همه چیز رو ‌جدی میگیری؟»
«نه. فقط نمی‌خوام وقتی ذهنت شلوغ میشه، تنها ظرف‌ها رو بشوری.»
لبخند کمرنگی از گوشه‌ی لبش گذشت؛ کوتاه، بی‌دفاع بود. حوله را از روی دوشش برداشت.
« دمنوشت سرد شد.»
«اشکال نداره. بعضی چیزها سرد که میشن، طعم واقعی‌شون درمیاد.»
بلند شدم. کارت هنوز بین ما بود؛ مثل علامتی که جایش را روی میز گذاشته باشند تا کسی راه را گم نکند.
دستگیره‌ی در را که گرفتم، صدای ظرف‌ها دوباره شروع شد؛ منظم، آرام، انگار کسی داشت در دل شب ضربان دیگری برای خودش پیدا می‌کرد.
بیرون، هوای خنک به صورتم خورد. درِ شیشه‌ای پشت سرم نرم بسته شد و انعکاس من و نئونِ کافه، لحظه‌ای روی شیشه هم‌پوشانی شد.
به خیابان خلوت نگاه کردم. هنوز پادکست امشب را گوش نداده بودم؛ اما فکر کردم بعضی صداها را باید از نزدیک شنید، نه از پشتِ هدفون!
 
آخرین ویرایش:
ماشین در امتداد خیابان نیمه‌روشن پیش می‌رفت و چراغ‌های زرد و سفید، همانند نخ‌های نور، پشت سر هم بر شیشه می‌لغزیدند.
پلی‌لیست شبانه را پخش کردم. صدای راوی پادکست، آرام و سنگین، فضای خفه‌ی کابین را پر کرد:
«بچه‌ها از تاریکی نمی‌ترسند؛ بلکه از هیولایی که در تاریکی برای اون‌ها ساخته میشه، می‌ترسند. بیشتر اون‌ها شب‌ها با تهدید موجودات خیالی وادار به خواب شدند. والدینشون مدام موقع خواب گوش‌زد می‌کنند، که اگه نخوابی هیولا میاد…»
لبخندی کوتاه و تلخ بر لبانم نشست. بی‌اختیار خندیدم، راست می‌گفت همه‌ی ما با ترس بزرگ شدیم.
«اسمش هیولاهه، هیولاهای خونگی!»
انعکاس چهره‌ام در آینه، با یاد کودکی گره خورد. تصویر هلیا و خودم در ذهن جان گرفت؛ وقتی مامان، با صدای خسته و عصبانی، کنار تخت ایستاده بود:
«زود بخوابید، وگرنه آقای تک‌چشم میاد و شما رو می‌بره تو غار!»
هلیا می‌لرزید و من پتو را تا دماغش بالا می‌کشیدم. قلبم به شدت می‌تپید، اما وانمود می‌کردم شجاعم!
در تاریکی چشم می‌چرخاندم تا رد آن موجود خیالی را پیدا کنم؛ ترسان، اما آماده‌ی دفاع از خواهرم بودم.
راوی ادامه داد:
« کابوس‌ها همیشه با ما رشد می‌کنند. تنها اسمشون تغییر می‌کنه،
هیولاها همیشه زیر تخت یا توی تاریکیِ اتاق نیستند؛ گاهی توی چهره‌ی آدم‌های اطرافمون پنهان میشن.»
نفسی عمیق بیرون دادم. دستم روی فرمان اندکی لرزید. این بار خنده‌ای بلندتر آمد، با همان طعم تلخ و عجیب ادامه داد:
«
آقای تک‌چشم… هنوز زیر تخت قایم میشی و منتظری؟»
ناخواسته ترمز کردم، صدای لاستیک‌ها بر آسفالت با کلمات راوی در هم تنید. کابوس‌های کودکی واقعاً نمی‌میرند؛ تنها شکل تازه‌ای به خود می‌گیرند و
و حالا یک غریبه، کابوس کودکیِ ما را با همان اسم صدا زده بود.
خون در گوش‌هایم می‌کوبید.
چطور ممکن بود؟ چرا “بی‌نام” درست همان چیزی را گفت که سال‌ها پیش مادرمان با آن ما را می‌ترساند؟
آقای تک‌چشم، او از کجا این اسم را می‌دانست؟
 
آخرین ویرایش:
شب همان‌طور که به سقف خیره بودم، با خودم کلنجار می‌رفتم. صدای پادکست هنوز در گوشم طنین داشت و آن تصویر تک‌چشم، همان هیولای شب‌های کودکی، نمی‌گذاشت ذهنم آرام بگیرد.
هر بار فکر می‌کردم:
«چطور ممکن است او این اسم را بداند؟»
قلبم تند می‌زد و همان حس عجیبِ هم‌زمانی و غیرممکن، نمی‌گذاشت راحت بخوابم.
نیمه‌های شب، نور خیابان از پنجره روی صورت‌ام می‌افتاد و سایه‌ها روی دیوار می‌رقصیدند. با خودم گفتم:
« این فقط یک تصادفه… حتماً فقط تصادفه.»
ولی دلم هنوز قانع نبود.
صبح زود بدون آرایش و با بی‌حوصلگی وارد مطب شدم، نگاه‌هایم خسته و تیز بود. وقتی نسترن را دیدم، مستقیم پرسیدم:
« نسترن، دیشب یه پادکست گوش می‌دادم… یه اسم آورد که دقیقاً منو یاد یکی از ترس‌های بچگیم انداخت.»
نسترن با تعجب نگاهم کرد و من بی‌مکث ادامه دادم:
«تو تا حالا اسمِ “تک‌چشم” به گوشت خورده؟»
نسترن اینبار لبخندی زد، انگار از قبل پاسخ من را داشت:
« این یه افسانه‌ی قدیمیه… خیلی از والدین ازش برای ترسوندن بچه‌ها استفاده می‌کردن.تو هر خانواده‌‌ای همچین اسم‌هایی وجود داشتن. فقط اسمش از شهری به شهر دیگه فرق می‌کرده.
نگاهم را از او گرفتم و به زمین دوختم، هنوز قانع نشده بودم. نسترن ادامه داد:
«تو زیادی فکر می‌کنی همیشه، رها. بعضی چیزها همون‌قدر که واقعی به نظر میان، فقط ساخته‌ی ذهن بچه‌ها و داستان‌های قدیمیه.»
دست‌هایم را روی میز گذاشتم و آهی کشیدم. حس کردم هنوز بخشی از آن تعجب و وحشت شب قبل، با من است. اما پرونده‌های روی میز هنوز منتظر بودند؛ انگار دنیا، برخلاف ذهن من، هیچ اهمیتی به “تک‌چشم” نمی‌داد!
 
آخرین ویرایش:
نفس عمیقی کشیدم و خودم را روی صندلی انداختم. هنوز ذهنم درگیر «تک‌چشم» بود که صدای نسترن رشته‌ی افکارم را برید:
« امروز باید به ملاقات مریض شماره‌ی بیست و هفت و شونزده بری.»
به آرامی سر تکان دادم. صدایم خسته بود:
« باشه…یادمه»
نسترن نگاهی از سر تا پا به من انداخت، بعد ابرو بالا انداخت:
« ولی این‌جوری نه. بهت گفته بودم، دکتر وقتی میری اون‌جا باید مرتب باشی، یک کم آرایش کن!»
اخمی کردم و چیزی نگفتم. در آینه‌ی کوچک گوشه‌ی اتاق به صورتم نگاه کردم.
رنگ صورتم پریده بود. زیر چشم‌هایم گود افتاده و موهای شرابیِ آشفته‌ام دور صورتم ریخته بود؛ شبیه کسی که تمام شب را با فکرهایش جنگیده و آخر هم شکست خورده باشد
نفس دیگری کشیدم و از کیفم لیپ‌گلاس کمرنگ کیکو و ریمل را بیرون آوردم. دست‌هایم کمی لرز داشت، اما همان‌قدر که لازم بود، صورتم را مرتب کردم.
نسترن با لحن ملایمی گفت:
«مریض‌ها همه‌چی رو از چشمات می‌فهمن. اگه خودت آشفته باشی، اونا بیشتر می‌ترسند»
نگاهم دوباره در آینه قفل شد. این روزها همه از «پیدا کردنِ خود» حرف می‌زدند؛ از نجات‌دادنِ آدمی که در آینه می‌بینی.
اما من بیشتر به جمله‌ای از داستایوفسکی فکر می‌کردم:
«در آغوشم بگیر و نجاتم بده؛ چون گاهی در آینه، قاتلی می‌بینم.»
برای چند لحظه فقط به انعکاس خودم خیره ماندم.
به زنی که ظاهراً آرام بود، اما چیزی در اعماق نگاهش، آرام‌آرام ترک برمی‌داشت.
کیفم را روی دوش انداختم و از مطب بیرون زدم. نور ظهر از پنجره‌ها به داخل می‌تابید و من با قدم‌های محکم در حالی که صدایش در پارکینگ خالی می‌پیچید، به سمت ماشین رفتم.
 
آخرین ویرایش:
زنگ ورودی تیمارستان را فشردم و بعد از چند ثانیه در باز شد و قفلِ سنگینِ در با تقه‌ای فلزی آزاد شد.
بوی تند الکل، وایتکس و رطوبت کهنه‌ی ساختمان، همان لحظه‌ی ورود به صورتم خورد؛ بویی که هیچ‌وقت کاملاً از ذهن آدم پاک نمی‌شود
وارد حیاط تیمارستان شدم، چند تا از بیماران بخش‌های مختلف مشغول هوا خوری بودند، یکی آرام گریه می‌کرد، دیگری بی‌دلیل می‌خندید.
کمی دورتر، زنی لاغر با موهای ژولیده، روبه‌روی سایه‌ی خودش ایستاده بود و انگار با کسی جر‌وبحث می‌کرد.
صدای زمزمه‌ها در فضای باز پخش می‌شد؛ مثل چند ایستگاه رادیویی که هم‌زمان روی یک موج افتاده باشند.
هوای خنک از میان برگ‌های درخت سرو داخل حیاط رد میشد و بوته‌های گل رز قرمز زینت بخش حیاط بود.
به سمت ساختمان قدم برداشتم که یکی از بیمار‌ها به نام رضا در حالی که پشتش چیزی قایم کرده بود، به سمتم آمد. جلویم ایستاد و لبخندی به وسعت دریا زد. به او لبخند کوچکی تحویل دادم و منتظر ایستادم تا از جلوی راهم کنار برود.
دست‌هایش را در حالی که یک شاخه گل رز داشت، به سمتم آورد.
«دکتر باهام ازدواج می‌کنی؟»
لبخند کوچکی زدم و سرم را تکان دادم:
«رضا… فعلاً وقتش نیست، بیا بعداً صحبت می‌کنیم.»
او کمی اخم کرد:
« تو همیشه همین رو میگی!»
اخم ریزی کرد، مثل بچه‌ای که جواب دلخواهش را نگرفته باشد. اما همان لحظه‌ خنده‌ی کوچک و شیطنت‌آلودش بازگشت:
«آخه خیلی خوشگلی!»
‌گل رز را در بین انگشت‌هایم قرار داد و کنار رفت تا اجازه بدهد مسیر را ادامه دهم.
وقتی از کنارش رد شدم، دیدم زیر آستینش با خودکار آبی، چند بار اسم من را روی پوست دستش نوشته بود.
قدم‌هایم را محکم‌تر برداشتم و یکی از دکترهای بخش را پشت سرم دیدم که لبخند کوتاهی زد، انگار هم‌زمان با من از شیطنت رضا لذت برده باشد.
داخل ساختمان، سرمای کولر با بوی مواد ضدعفونی مخلوط شده بود.
لامپ‌های مهتابیِ سقف، نور سفید و بی‌روحی روی دیوارهای رنگ‌پریده می‌ریختند.
ابتدا به اتاق پرستارها رفتم. نرگس همان‌جا بود؛ موهایش هنوز کمی بهم ریخته بود و چشمانش نیمه ‌خواب بود.
رد کشِ ماسک هنوز روی گونه‌هایش مانده بود و لیوان قهوه‌ی نصفه‌ای کنارش سرد شده بود.
وقتی من را دید، لبخند زد و بدون حرف، دستانش را باز کرد. بغلش کردم و همان حس آشنای امنیتی که فقط بعضی آدم‌ها با حضورشان منتقل می‌کنند، درونم جوشید.
نرگس، کمی عقب کشید و با صدایی آهسته پرسید:
« اون کیس استاد رضایی، چی شد؟»
کوتاه جواب دادم، ولی آرام و خونسرد بودم:
« دارم بررسیش می‌کنم.»
او کمی سرش را تکان داد و بعد نگاهی به پرونده‌های روی میز انداخت. مکثی کرد، بعد گفت:
« و آوا چی؟ امروز می‌خوای بری پیشش؟»
سرم را کمی تکان دادم و پرونده را پشت میز گذاشتم.
« آره. باید ببینمش.»
از اتاق بیرون زدم و قدم‌هایم روی راهروی سرد و سنگی پژواک انداخت.
بعضی درها نیمه‌باز بودند؛ پشت یکی بیماری آرام به دیوار ضرب می‌گرفت، پشت دیگری کسی با صدای خیلی آهسته آواز قدیمی می‌خواند.

هر بیمار با ویژگی و رفتار متفاوتی حضور داشت؛
بعضی آرام بودند، بعضی آشفته، بعضی آن‌قدر در ذهن خودشان فرو رفته بودند که انگار اصلاً متوجه حضور آدم‌های دیگر نمی‌شدند.
و شاید ترسناک‌ترین بخشِ اینجا همین بود؛
اینکه مرز میان واقعیت و ذهن، برای هرکدامشان شکل متفاوتی داشت.
تنها وجه اشتراک‌شان، بیماری‌شان بود.
به اتاق شانزده رسیدم، دستم روی دستگیره مکث کرد.

از پشت در، صدای خفیف کشیده شدن می‌آمد، انگار آوا دوباره در حال کشیدن چیزی بود.
نفسم را آرام بیرون دادم و در را باز کردم.
 
آخرین ویرایش:
وارد اتاق شدم، نور سوزان ظهر از پنجره‌ی باریکِ انتهای اتاق روی زمین افتاده بود. بوی شامپوی بچه و داروی آرام‌بخش در هوا پخش بود.
آوا پشت میز کوچک کنار پنجره نشسته بود و موهایش را با دقت شونه می‌کرد، انگار دنیا بیرون برایش وجود نداشت.
روی دیوار کنار تخت، چند خطِ نامفهوم با مداد کشیده شده بود؛ دایره‌هایی تو در تو، چشم‌هایی بدون مردمک، و جمله‌ای که چند بار تکرار شده بود: «اون هنوز بیداره!»
صورتش در هم بود و زیر لب غر می‌زد:
« شونه چوبی نمی‌خوام… اصلاً این رو نمی‌خوام!»
با قدم‌های کوتاه به سمتش رفتم و خونسرد، اما با لحن محاوره‌ای گفتم:
«دفعه پیش که با تیزی فلز برس خودت رخمی کردی، یادته؟»
آوا با اخمی بیشتر به من نگاه کرد و شانه‌هاش را بالا انداخت، اما ادامه داد:
- خب… ولی من نمی‌تونم موهام رو اینجوری شونه کنم!
لبخند کوتاهی زدم و شانه را در دستم گرفتم و کنار آوا ایستادم.
چشم‌هایش روی من قفل شده بود، پر از عصبانیت، مقاومت و سوءظن بود.
اما در همان لحظه که شانه را آرام روی موهای بلند قهوه‌ایش کشیدم، نفسی عمیق کشید و کمی آرام شد.
«خب، من بهت کمک می‌کنم.»
آوا با صدای نیمه‌خراب و غرشی پاسخ داد:
« باشه، ولی تو که همیشه نیستی!»
لبخند کوتاهی زدم و به شانه کردن موهای بلند قهوه‌ایش ادامه دادم.
موهایش نرم بودند، اما زیر انگشت‌هایم تنش داشت؛ انگار تمام بدنش همیشه آماده‌ی فرار یا حمله بود.
همزمان به صفحه‌ی اول پرونده‌اش فکر کردم، تشخیص بیمار شانزده اسکیزوفرنی مزمن، الگوهای توهم و افکار هذیانی که گاهی خشونت‌آمیز بودند و گذشته‌ای پر از اتفاق‌های تروماتیک داشت.
آوا بیشتر از شش سال بود با صداهایی زندگی می‌کرد که برای خودش واقعی‌تر از آدم‌های اطرافش بودند.
گاهی از چیزی می‌ترسید که وجود نداشت، گاهی از آدمی که دوستش داشت.
بعضی بیماران از دنیا فرار می‌کنند؛ بعضی دیگر، از ذهن خودشان!

آوا سرش را به سمتم برگرداند، کمی لبخند محوی زد و زیر لب گفت:
« خواهرم همیشه موهام رو شونه می‌کرد.

دستم میان موهایش آهسته‌تر حرکت کرد.
تصویر هلیا ناگهانی و بی‌رحم از ذهنم رد شد؛ انگشت‌های کوچکش، موهای بافته‌شده‌اش، خنده‌هایی که سال‌ها بود فقط در حافظه‌ام زنده مانده بودند.
به خودم گفتم:
«حرفه‌ای باش.»
اما ذهنم آرام نمی‌شد.
آدم‌ها گاهی بیشترین آسیب را به همان کسی می‌زنند که بیشتر از همه دوستش دارند.
نگاهم روی انعکاس چهره‌ی آوا در شیشه‌ی پنجره ماند.
آیا واقعاً روزی خواسته بود به خواهرش آسیب بزند و او را بکشد؟
یا فقط از چیزی در ذهن خودش فرار می‌کرده؟
ناخواسته فشار دستم بیشتر شد. آوا سریع گفت:
« مراقب باش… فقط آروم شونه کن!»
فوراً دستم را عقب کشیدم.
« ببخشید.»
لب‌هایش را جمع کرد و دستش را دراز کرد تا برس را بگیرد، اما هنوز با تردید نگاهم می‌کرد.
سکوت کوتاهی بین ما نشست.
فقط صدای آرامِ شانه بود که میان موهایش حرکت می‌کرد؛ صدایی نرم، تکرارشونده و غمگین، شبیه مادری که سعی می‌کند کابوسِ بچه‌اش را آرام کند.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین