دروداین قسمت یه مشکل داره
ریه هام یادشون رفته بود که چطوری کار کنند.
ریههام یادشون رفته بود نفس بکشند.
ویرایش انجام شد، خسته نباشید

دروداین قسمت یه مشکل داره
ریه هام یادشون رفته بود که چطوری کار کنند.
ریههام یادشون رفته بود نفس بکشند.

سلاماین قسمت یه مشکل داره
ریه هام یادشون رفته بود که چطوری کار کنند.
ریههام یادشون رفته بود نفس بکشند.

شبیهت درست نیست، مصنوعیهصدای خشدار دوباره از بلندگو خزید؛ مثل چیزی که از تاریکی سرک میکشید:
صدای جیرجیر صندلی بلند شد و..- تا رسیدن به مقصد حدود چند ساعت باقی مونده؛ کمکم آماده بشید.
فقط چند ساعت تا رسیدن به جایی که قراره جواب همهی کابوسهام رو بده باقی مونده بود. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم؛ چشمهام رو بستم ولی تاریکی آرومم نکرد.
تصویر تیکهتیکه شدن دوستهام تو ماموریت قدیمی هنوز هم از جلوی چشمهام رد میشد و با خودم عهد بستم و زیر لب گفتم:
- اگه واقعا هیولایی اونجا باشه؛ این بار نمیذارم زنده بمونه.
هواپیما غرید و انگار جوابم رو داد؛ غرش موتور عمیقتر شد و بدنهی هواپیما لرز خفیفی گرفت؛ نه اونقدر که وحشت بیافته، اما درست همونقدر که آدم بفهمه چیزی سر جاش درست نیست. چند نفر بیقرار جابهجا شدن و صدای برخورد فلز با فلز از عقب کابین پیچید.
نورین با کلافگی خمیازهی بلندی کشید و گفت:
- لعنتی باز شروع شد؟
صدای صندلیای جیرجیر کرد
اینجا بجای توصیف حرکات خنده، خنده رو تشبیهه کنو متیو نفسش رو با حرص بیرون داد و دستم ناخودآگاه مشت شد. بوی عجیبی تو هوا پیچید؛ نه سوخت بود و نه فلز. بویی شبیه رطوبت فاسد، انگار چیزی زنده نفس کشیده باشه و بعد رهاش کرده باشه.
گلوی من خشک شد و چراغ اضطراری بالای سرمون یه لحظه چشمک زد و بعد ثابت شد؛ صدای بیسیم خلبان خشدار اومد:
- داریم وارد محدودهی طوفان مغناطیسی میشیم؛ ممکنه چند دقیقه ارتباط قطع بشه پس محکم بشینید.
چند نفر غر زدند؛ غرهایی کوتاه و خفه، انگار نمیخواستن ترسشون رو بلند بگن. یکی از بچهها خندید؛ اما خندهش طبیعی نبود، بیشتر خشک و بریده بیرون میاومد
اینجا یه مشکلی دارهو بلندتر از حد معمول و اونقدر سریع که نفس رو میبرید.
- بچهها آروم باشین دیگه، هنوز که سقوط نکردیم.
جیمز آخر جملهاش توی هوا مرد و سکوتی دوباره برگشت؛ سنگینتر از قبل بود.
یه صدای کشیده شدن از بدنهی هواپیما اومد؛ انگار چیزی روی فلز ناخن میکشید. چند نفر ناخودآگاه سرشون رو بالا گرفتن؛ هارپر زیر لب فحش داد و با صدایی آهسته ولی پر از عصبانیت لبهای خشک شدهاش رو با زبونش تر کرد و گفت:
- لعنت به این ماموریت... لعنتی...
الیزا که چند ردیف جلوتر نشسته بود شونههاش جمع شد؛ دستهاش رو به هم فشرد، اونقدر محکم که بند انگشتهاش برق زد و بعد یه صلیبی رو آهسته و مخفیانه کشید؛ مثل کسی که میترسه دیده بشه. لبهاش تکون خوردن و زمزمهای خاموش و آمیخته به وحشت زیر لبهاش جنبید:
- خدایا... اگه صدای من رو میشنوی خودت نگهمون دار و نذار ما هم شبیه اونا بشیم... فقط نذار گم بشیم.
ریگان اونقدر نزدیک شد که نفسش به گوشم خورد
و با صدایی که بیشتر خراش بود تا نجوا گفت:
- اینجا دیگه بوی ماموریت نمیده؛ بوی قبر میده.
چیزی توی دلم فرو ریخت ولی هیچی نگفتم.
از شکاف باریک پنجرهی کنار صندلیم به بیرون نگاه کردم؛ بیرون ابرها به هم پیچیده بودن، ضخیم و بیمار مثل تودههایی از گوشت لهشده که نفس میکشیدن. نور برق که میافتاد فرمهایی ناتمام توی اونها جون میگرفت و سایههایی که فقط یه لحظه دیده میشدن، اما همون یه لحظه کافی بود تا دلم بخواد چشمهام رو ببندم.
جریان مغناطیسی مثل مشت نامرئی به بدنه خورد و تعادل هواپیما رو بلعید؛ بدنه با صدایی خفه پیچ خورد و همهچیز برای کسری از ثانیه از ریتم افتاد.
این یکی خوبه به نظرتون؟شبیهت درست نیست، مصنوعیه
مثلا
صدای بلندگو مثل ناقوس مرگ پخش شده یا هر تشبیه که خودت دوست داری
صدای جیرجیر صندلی بلند شد و..
اینجا بجای توصیف حرکات خنده، خنده رو تشبیهه کن
نه ماسک نداشتن، فقط یه کلاهخود داشتن که کاملا فلزی بود و یه شیشهی ضد گلوله جلوی صورتشون بوجود آورده بود.. آره راست میگین این یکی خوبه؟اینجا یه مشکلی داره
مگه لباس ماسک تنشون نیست پس چجوری نفس ریگان به گوشس میخوره؟؟
به جای بیرون خزید یه کلمه دیگه استفاده کناین یکی خوبه به نظرتون؟
یکی از بچهها خندید؛ خندهای که انگار از گلوی یک مرده بیرون خزیده بود.
اره این بهترهنه ماسک نداشتن، فقط یه کلاهخود داشتن که کاملا فلزی بود و یه شیشهی ضد گلوله جلوی صورتشون بوجود آورده بود.. آره راست میگین این یکی خوبه؟
ریگان اونقدر نزدیک شد که سایهاش روی من افتاد و فکر کردن سخت شد.
این جلمه رو متوجه نشدمچند تا از جعبههای عقب هواپیما با خشخش و کوبیدن به هم برخورد کردند؛ هر ضربه مثل فریادی کوچیک از دل فلز بلند میشد. متیو همون لحظه دستگیرهی کنار صندلیاش رو محکم گرفت و با صدایی خفه غرید:
- محکم بگیرین.
همون لحظه همون لحظه تکرارین توی جمله قبلی بوده یه موج سرد از ستون فقراتم بالا رفت و اون حس لعنتی... همون حسی که قبل از هر فاجعه سراغم میاومد رو دوباره دیدم. لبهام تکون خورد؛ اما صدام بیشتر شبیه یه اعتراف بود تا جواب:
- نه... هنوز نه...
ولی انگار دنیا گوش نمیداد. نقطه ویرگول چراغها برای چند ثانیه فرو ریختند و تاریکی مطلق هواپیما رو فرا گرفت؛ تنها صدای نفسهای بریده شنیده میشد و بعد یک صدا، خیلی دور و خفه... انگار چیزی از دل بدنهی هواپیما میخراشید.
چشمهام ناخودآگاه گشاد شدن و قلبم به زیر لب زد و پوستم مورمور شد. این صدا رو خیلی خوب میشناختم؛ همون صدایی که قبل از هر حمله شنیده بودم و همونجا وسط اون تاریکی فهمیدم که ما هنوز به زمین نرسیده وارد قلمروی اونا شده بودیم.
هوا پر از بوی رطوبت، خاک خیس و چیزی بود که نمیتونستم تعریف کنم. سکوت نبود؛ مثل چیزی که داشت از زیر زمین نفس میکشید لرزه میانداخت و قلبم رو محکم میفشرد.
ناگهان از بالای ابرها دستهای پرندهی عظیمالجثه ظاهر شدن؛ بالهاشون مثل تیغهی فلز روی باد میخورد و لحظهای بعد با سر و صدا به موتور هواپیما برخورد کردن.
هواپیما تکون شدیدی خورد و کابین پر از صدای کشیده و جیغ شد؛ خلبان با عصبانیت فرمان رو گرفت و تلاش کرد، ولی سقوط داشت اجتنابناپذیر میشد.
- لباسهاتون رو آماده کنین، عجله کنین دکمهی قرمز پشت مچ دست چپ رو بزنید و زره لباستون رو قفل کنین.
صدای فرمان متیو کوتاه و بریده بود ولی انگار به هر لحظه ارزش مرگ داشت. من و ریگان با هم دست به دست شدیم و کمربندها رو محکم بستیم؛ تنمون میلرزید و نفسمون بریده بود.
آدرین هنوز کمربندش رو نبسته بود که یهدفعه کابین با تکون شدیدی به حرکت در اومد و بدنش با قدرت به سقف برخورد کرد و بعد به زمین پرتاب شد؛ بعد یه جعبهی بزرگ درست روش افتاد و صدای له شدنش از دل کابین پیچید؛ الیزا جیغ کشید ولی جیغش وسط صدای موتور و باد گم شد.
خلبان با لبهای خشک و دستهایی سفید از فشار فریاد زد:
- فکر نمیکنم جون سالم بدر ببریم؛ پیام اضطراری... پیام اضطراری...
هواپیما با هر تکون و لرزش، درختهای جزیرهی ناشناخته رو میشکافت؛ شاخهها شیشهی کابین رو میخراشید و برگها و شاخهها توی هوا میرقصیدن؛ صدای برخوردهای سخت، لرزش کابین و جیغها و ترس همه جا پیچید. من حس کردم قلبم تو گلوم گیر کرده و نفسهام کوتاه بود و ریگان با چشمهای باز و ترسیده به شونهام چسبیده بود.
هواپیما مثل یه غول سنگین و زخمی به زمین خورد؛ بدون انفجار و بدون شعله ولی با لرزشهای خشن و کوبنده که زمین و درختها رو میشکافت.
بدنهی عظیم لای درختها و شاخهها خشک گیر کرد و کابین پر از صداهای خرد شدن و خش خش برگها شد و همه نفسنفس زنان از ترس و درد روی صندلیها خودشون رو محکم نگه داشته بودن. چیزی درون من فریاد زد که این فقط شروعه...
صدای خرد شدن شاخهها و فشرده شدن فلز زیر وزن بدنه به گوش میرسید؛
تنهی درختها اطرافش خم شده بودن و شاخهها مثل دستهایی شکسته به بدنه چسبیده بودن. هوا پر از گرد، بوی سوخت و نفسهای بریده بود.