نظارت همراه رمان باززایش | ناظر دیدگــــــــانـــــــــ

صدای خش‌دار دوباره از بلندگو خزید؛ مثل چیزی که از تاریکی سرک می‌کشید:
شبیهت درست نیست، مصنوعیه
مثلا
صدای بلندگو مثل ناقوس مرگ پخش شده یا هر تشبیه که خودت دوست داری
- تا رسیدن به مقصد حدود چند ساعت باقی مونده؛ کم‌کم آماده بشید.
فقط چند ساعت تا رسیدن به جایی که قراره جواب همه‌ی کابوس‌هام رو بده باقی مونده بود. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم؛ چشم‌هام رو بستم ولی تاریکی آرومم نکرد.
تصویر تیکه‌تیکه شدن دوست‌هام تو ماموریت قدیمی هنوز هم از جلوی چشم‌هام رد میشد و با خودم عهد بستم و زیر لب گفتم:
- اگه واقعا هیولایی اون‌جا باشه؛ این بار نمی‌ذارم زنده بمونه.
هواپیما غرید و انگار جوابم رو داد؛ غرش موتور عمیق‌تر شد و بدنه‌ی هواپیما لرز خفیفی گرفت؛ نه اون‌قدر که وحشت بی‌افته، اما درست همون‌قدر که آدم بفهمه چیزی سر جاش درست نیست. چند نفر بی‌قرار جابه‌جا شدن و صدای برخورد فلز با فلز از عقب کابین پیچید.
نورین با کلافگی خمیازه‌ی بلندی کشید و گفت:
-‌ لعنتی باز شروع شد؟
صدای صندلی‌ای جیرجیر کرد
صدای جیرجیر صندلی بلند شد و..✔️
و متیو نفسش رو با حرص بیرون داد و دستم ناخودآگاه مشت شد. بوی عجیبی تو هوا پیچید؛ نه سوخت بود و نه فلز. بویی شبیه رطوبت فاسد، انگار چیزی زنده نفس کشیده باشه و بعد رهاش کرده باشه.
گلوی من خشک شد و چراغ اضطراری بالای سرمون یه لحظه چشمک زد و بعد ثابت شد؛ صدای بی‌سیم خلبان خش‌دار اومد:
- داریم وارد محدوده‌ی طوفان مغناطیسی می‌شیم؛ ممکنه چند دقیقه ارتباط قطع بشه پس محکم بشینید.
چند نفر غر زدند؛ غرهایی کوتاه و خفه، انگار نمی‌خواستن ترسشون رو بلند بگن. یکی از بچه‌ها خندید؛ اما خنده‌ش طبیعی نبود، بیشتر خشک و بریده بیرون می‌اومد
اینجا بجای توصیف حرکات خنده، خنده رو تشبیهه کن
و بلندتر از حد معمول و اون‌قدر سریع که نفس رو می‌برید.
- بچه‌ها آروم باشین دیگه، هنوز که سقوط نکردیم.
جیمز آخر جمله‌اش توی هوا مرد و سکوتی دوباره برگشت؛ سنگین‌تر از قبل بود.
یه صدای کشیده شدن از بدنه‌ی هواپیما اومد؛ انگار چیزی روی فلز ناخن می‌کشید. چند نفر ناخودآگاه سرشون رو بالا گرفتن؛ هارپر زیر لب فحش داد و با صدایی آهسته ولی پر از عصبانیت لب‌های خشک شده‌اش رو با زبونش تر کرد و گفت:
- لعنت به این ماموریت... لعنتی...
الیزا که چند ردیف جلوتر نشسته بود شونه‌هاش جمع شد؛ دست‌هاش رو به هم فشرد، اون‌قدر محکم که بند انگشت‌هاش برق زد و بعد یه صلیبی رو آهسته و مخفیانه کشید؛ مثل کسی که می‌ترسه دیده بشه. لب‌هاش تکون خوردن و زمزمه‌ای خاموش و آمیخته به وحشت زیر لب‌هاش جنبید:
- خدایا... اگه صدای من رو می‌شنوی خودت نگه‌مون دار و نذار ما هم شبیه اونا بشیم... فقط نذار گم بشیم.
ریگان اون‌قدر نزدیک شد که نفسش به گوشم خورد
اینجا یه مشکلی داره
مگه لباس ماسک تنشون نیست پس چجوری نفس ریگان به گوشس میخوره؟؟
و با صدایی که بیشتر خراش بود تا نجوا گفت:
- این‌جا دیگه بوی ماموریت نمیده؛ بوی قبر میده.
چیزی توی دلم فرو ریخت ولی هیچی نگفتم.
از شکاف باریک پنجره‌ی کنار صندلیم به بیرون نگاه کردم؛ بیرون ابرها به هم پیچیده بودن، ضخیم و بیمار مثل توده‌هایی از گوشت له‌شده که نفس می‌کشیدن. نور برق که می‌افتاد فرم‌هایی ناتمام توی اون‌ها جون می‌گرفت و سایه‌هایی که فقط یه لحظه دیده می‌شدن، اما همون یه لحظه کافی بود تا دلم بخواد چشم‌هام رو ببندم.
جریان مغناطیسی مثل مشت نامرئی به بدنه خورد و تعادل هواپیما رو بلعید؛ بدنه با صدایی خفه پیچ خورد و همه‌چیز برای کسری از ثانیه از ریتم افتاد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: FOROZESH
عقب
بالا پایین