چند تا از جعبههای عقب هواپیما با خشخش و کوبیدن به هم برخورد کردند؛ هر ضربه مثل فریادی کوچیک از دل فلز بلند میشد. متیو همون لحظه دستگیرهی کنار صندلیاش رو محکم گرفت و با صدایی خفه غرید:
- محکم بگیرین.
همون لحظه همون لحظه تکرارین توی جمله قبلی بوده یه موج سرد از ستون فقراتم بالا رفت و اون حس لعنتی... همون حسی که قبل از هر فاجعه سراغم میاومد رو دوباره دیدم. لبهام تکون خورد؛ اما صدام بیشتر شبیه یه اعتراف بود تا جواب:
- نه... هنوز نه...
ولی انگار دنیا گوش نمیداد. نقطه ویرگول چراغها برای چند ثانیه فرو ریختند و تاریکی مطلق هواپیما رو فرا گرفت؛ تنها صدای نفسهای بریده شنیده میشد و بعد یک صدا، خیلی دور و خفه... انگار چیزی از دل بدنهی هواپیما میخراشید.
چشمهام ناخودآگاه گشاد شدن و قلبم به زیر لب زد و پوستم مورمور شد. این صدا رو خیلی خوب میشناختم؛ همون صدایی که قبل از هر حمله شنیده بودم و همونجا وسط اون تاریکی فهمیدم که ما هنوز به زمین نرسیده وارد قلمروی اونا شده بودیم.
هوا پر از بوی رطوبت، خاک خیس و چیزی بود که نمیتونستم تعریف کنم. سکوت نبود؛ مثل چیزی که داشت از زیر زمین نفس میکشید لرزه میانداخت و قلبم رو محکم میفشرد.
ناگهان از بالای ابرها دستهای پرندهی عظیمالجثه ظاهر شدن؛ بالهاشون مثل تیغهی فلز روی باد میخورد و لحظهای بعد با سر و صدا به موتور هواپیما برخورد کردن.
هواپیما تکون شدیدی خورد و کابین پر از صدای کشیده و جیغ شد؛ خلبان با عصبانیت فرمان رو گرفت و تلاش کرد، ولی سقوط داشت اجتنابناپذیر میشد.
- لباسهاتون رو آماده کنین، عجله کنین دکمهی قرمز پشت مچ دست چپ رو بزنید و زره لباستون رو قفل کنین.
صدای فرمان متیو کوتاه و بریده بود ولی انگار به هر لحظه ارزش مرگ داشت. من و ریگان با هم دست به دست شدیم و کمربندها رو محکم بستیم؛ تنمون میلرزید و نفسمون بریده بود.
آدرین هنوز کمربندش رو نبسته بود که یهدفعه کابین با تکون شدیدی به حرکت در اومد و بدنش با قدرت به سقف برخورد کرد و بعد به زمین پرتاب شد؛ بعد یه جعبهی بزرگ درست روش افتاد و صدای له شدنش از دل کابین پیچید؛ الیزا جیغ کشید ولی جیغش وسط صدای موتور و باد گم شد.
خلبان با لبهای خشک و دستهایی سفید از فشار فریاد زد:
- فکر نمیکنم جون سالم بدر ببریم؛ پیام اضطراری... پیام اضطراری...
هواپیما با هر تکون و لرزش، درختهای جزیرهی ناشناخته رو میشکافت؛ شاخهها شیشهی کابین رو میخراشید و برگها و شاخهها توی هوا میرقصیدن؛ صدای برخوردهای سخت، لرزش کابین و جیغها و ترس همه جا پیچید. من حس کردم قلبم تو گلوم گیر کرده و نفسهام کوتاه بود و ریگان با چشمهای باز و ترسیده به شونهام چسبیده بود.
هواپیما مثل یه غول سنگین و زخمی به زمین خورد؛ بدون انفجار و بدون شعله ولی با لرزشهای خشن و کوبنده که زمین و درختها رو میشکافت.
بدنهی عظیم لای درختها و شاخهها خشک گیر کرد و کابین پر از صداهای خرد شدن و خش خش برگها شد و همه نفسنفس زنان از ترس و درد روی صندلیها خودشون رو محکم نگه داشته بودن. چیزی درون من فریاد زد که این فقط شروعه...
صدای خرد شدن شاخهها و فشرده شدن فلز زیر وزن بدنه به گوش میرسید؛