یا رب این بوی که امروز به ما میآید
ز سراپرده اسرار خدا میآید
مولانا
ز سراپرده اسرار خدا میآید
مولانا
آن کیست کز رویِ کرم با ما وفاداری کندهست آرزوی کشتن آن تند خو مرا
گر او نکشت، می کشد این آرزو مرا
شب فراق که داند که تا سحر چند استدیر می آید و جان منتظر مقدم اوست
مُردم از شوق، خدایا، برسان زود ترش
مي رسد روزي که شرط عاشقي دلدادگي ستتا کی به درت آیم و دیدار نبینم؟
صد بار تو را جویم و یک بار نبینم
گویا حرم کوی تو کعبه است و در آنجا
هر چند روم جز در و دیوار نبینم