درد دل با کَس نگفتم، درد من گفتن نداشت
خنده بر لب می‌زنم هرچند خندیدن نداشت
ترسم که اشک در غمِ ما پرده‌در شود
وین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود
 
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه‌ی ایام دل آدمیان است
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه.
آری آن روز چو می‌رفت کسی،
داشتم آمدنش را باور
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه.
ویرانهٔ تن از چه ره آباد میکنی
معمورهٔ دلست که ویران نمی‌شود

درزی شو و بدوز ز پرهیز پوششی
کاین جامه جامه‌ایست که خلقان نمی‌شود
 
در بازی عقل و جنون و عشق و منطق باز
پوچ است مُشتم، نیست گُل این بار در دستم
ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون
او به مقصدها رسید و ما هنوز آواره‌ایم
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 73)
عقب
بالا پایین