اطلاعیه ✦ درخواست تأیید رمان ✦

نوشته‌ها
نوشته‌ها
529
پسندها
پسندها
5,441
امتیازها
امتیازها
318
سکه
3,659
بسمه‌تعالی


°●باشد که هر واژه، آغازگر قصه‌ای باشد●°
°●هر صفحه، دریچه‌ای به جهانی تازه●°
°●و هر رمان، ردپایی ماندگار از قلم نویسنده‌اش●°
📚



❖ کافه‌نویسندگان ❖



درود و عرض ادب خدمتِ نویسندگان گرامی و همراهان همیشگی کافه‌نویسندگان✍️
.
●پیش از ایجادِ تاپیک رمان در بخش «رمان‌های در حال تایپ » لازم است اثر شما از نظر محتوا، قلم و رعایت اصول نگارشی توسط ناظر ارشد بررسی و تایید شود.
به همین منظور، پیش از ایجادِ تاپیک رمان

درخواست خود را در این تاپیک ثبت کنید.
تا پس از بررسی، ناظر ارشد مربوط به اثرِ شما تعیین شود. پس از تایید نهایی ، می‌توانید تاپیکِ رمان خود را ایجاد کنید.

❖ قوانین ❖

1. آثاری که دارای محتوای غیراخلاقی یا مغایر با موازین و ارزش‌های اسلامی باشند، به هیچ عنوان موردِ تایید قرار نخواهند گرفت.


۲. رعایت اصولِ اولیه‌ی نویسندگی و نگارش، از جمله املاء صحیح، جمله‌بندی، ویرایش، علائم نگارشی و انسجام متن الزامی است.
چنانچه قلمِ نویسنده نیازمند تقویت یا اصلاحات اساسی باشد، اثر پیش از تایید به
بخش مشاوره ارجاع داده خواهد شد تا نویسنده فرصت بهبود و ارتقای اثر خود را داشته باشد.


۳. هرگونه سرقتِ ادبی، کپی‌برداری یا استفاده‌ی غیرمجاز از آثار دیگران پذیرفته نخواهد شد و در صورت احراز، درخواست تایید اثر رد خواهد شد.

❖ شیوه‌ی ارسال برای بررسی ❖

●نویسنده‌ی گرامی، جهتِ بررسی و دریافتِ تایید رمان خود، موارد زیر را با دقت و متناسب با محتوای اثرتان تکمیل کرده و در گفت‌وگوی خصوصی برای ناظر ارشد تعیین‌شده ارسال نمایید.

■عنوان:
نام کامل رمان الزامی
■ژانر:
ژانر یا ژانرهای اصلی رمان — الزامی
■نویسنده:
نام نویسنده‌ی رمان — الزامی
■خلاصه:
خلاصه‌ای جذاب و خواندنی، مناسب برای معرفی رمان به عموم کاربران — الزامی
■مقدمه:
مقدمه‌ای زیبا و متناسب با فضای داستان، برای ورود مخاطب به دنیای رمان — الزامی
■خلاصه‌ی کاملِ داستان:
شرحی کوتاه اما جامع از اتفاقات رمان، از آغاز تا پایان، با هدف بررسی خط داستانی و محتوای اثر توسط ناظر — الزامی
■سه پارت نخست رمان:

سه بخش ابتدایی اثر، جهتِ بررسی قلم، سبکِ نگارش، فضاسازی، شخصیت‌پردازی و کیفیتِ کلی متن — الزامی

❖ نکات مهم ❖

●هدف از این فرایند، صرفا تایید یا رد آثار نیست. بلکه کمک به نویسندگان برای ارتقای کیفیت قلم و اثرشان است.
●بنابراین در صورت نیاز به اصلاح یا دریافتِ راهنمایی، از همکاری و شکیبایی شما با ناظر ارشد سپاسگزاریم.
لطفا در این تاپیک تنها درخواست تایید رمان خود را ثبت کنید تا روند بررسی و تعیین ناظر با نظم بیشتری انجام شود.
● بررسی و اعلام نتیجه ممکن است، با توجه به تعداد درخواست‌ها و شرایط اثر، تا حداکثر سه روز زمان ببرد.
●از شکیبایی شما در این مدت سپاسگزاریم.
●پس از دریافت تایید نهایی، می‌توانید نسبت به ایجادِ تاپیک رمان خود در بخش «رمان‌های در حال تایپ» اقدام کنید.
●از همراهی و اعتماد شما سپاسگزاریم و امیدواریم این فرایند، فرصتی برای رشد و پیشرفت هرچه بیشتر نویسندگان عزیز کافه‌نویسندگان باشد.

.

✦ به امید آن‌که هر کلمه، آغازگر روایتی ماندگار و هر روایت، قدمی برای شکوفایی قلم شما باشد. ✦




با مهر و احترام
| ارادتمند، مدیریت تالار رمان|

 
آخرین ویرایش:
درخواست تایید رمان دارم
رمان:آخرین پژواک درشهر خاکستر
ژانر: علمی تخیلی
نویسنده:ارمینا
خلاصه:
در دنیایی که خورشید سال‌هاست پشت ابرهای غلیظ و خاکستر حاصل از جنگ‌های بزرگ پنهان شده، انسان‌ها در شهرهای غول‌پیکر و فلزی زندگی می‌کنند که با انرژی «بلورهای روح» کار می‌کنند. داستان درباره‌ی دختری به نام «آرینا» است که یک بازیافت کننده در لایه‌های زیرین شهر است. او تصادفا یک قطعه‌ی باستانی پیدا می‌کند که نه تنها یک تکنولوژی نیست، بلکه حاوی حافظه‌ی آخرین موجودی است که با طبیعت پیوند داشت. حالا او توسط پلیس شهر (که از انسان‌های تغییریافته‌ی ماشینی است) و گروه‌های شورشی تعقیب می‌شود.
 
آخرین ویرایش:
درخواست تایید رمان دارم
── ✦ ❖ ✦ ──
درود و وقت بخیر نویسنده‌ی عزیز؛

درخواست شما با موفقیت تأیید شد☑︎
ناظر ارشد تعیین‌شده برای اثر شما: @HADIS.HPFHADIS.HPF عضو تأیید شده است.
لطفاً با ناظر مربوطه و @مانـدِگـار؛مانـدِگـار؛ عضو تأیید شده است.
یک گفت‌وگوی گروهی ایجاد کرده و مشخصات الزامی رمان را جهت بررسی ارسال فرمایید.
📚 موارد موردِ نیاز: •عنوان‌اثر | •ژانرها | •خلاصه •مقدمه | •پیرنگ | •سه پارت ابتدایی اثر

⏳ حداکثر زمان ارسال اثر: 10 روز
🔎 حداکثر زمان بررسی: 3 روز

به امید خلق آثاری ماندِگار؛ قلمتون مانا
── ✦ ❖ ✦ ──​
 
سلام
درخواست تأیید رمانم رو دارم
── ✦ ❖ ✦ ──
درود و وقت بخیر نویسنده‌ی عزیز؛

درخواست شما با موفقیت تأیید شد☑︎
ناظر ارشد تعیین‌شده برای اثر شما: @serena
لطفاً با ناظر مربوطه و @مانـدِگـار؛مانـدِگـار؛ عضو تأیید شده است.
یک گفت‌وگوی گروهی ایجاد کرده و مشخصات الزامی رمان را جهت بررسی ارسال فرمایید.
📚 موارد موردِ نیاز: •عنوان‌اثر | •ژانرها | •خلاصه •مقدمه | •پیرنگ | •سه پارت ابتدایی اثر

⏳ حداکثر زمان ارسال اثر: 10 روز
🔎 حداکثر زمان بررسی: 3 روز

به امید خلق آثاری ماندِگار؛ قلمتون مانا
── ✦ ❖ ✦ ──​
 
درود
چطور میتونم این موضوعاتی که گفتید براتون بفرستم برا تایید؟
 
وقتتون بخیر، درخواست تایید رمان -118-"{}
 
سلام و درود درخواست تایید رمان دارم
«قرار هایی که اسم نداشتند »
گاهی یک اتفاق، شروعِ همه‌چیز است.

چیزی که انتظارش را نداری؛
چیزی که فکر می‌کنی فقط یک اتفاق ساده است و قرار نیست بیشتر از چند لحظه در زندگی‌ات بماند.

اما بعضی اتفاق‌ها، آن‌قدرها هم اتفاقی نیستند.

گاهی یک دیدار کوتاه،
یک نگاه،
یک پیام ساده
یا حتی یک قرارِ بی‌اسم،
می‌تواند مسیر زندگی دو نفر را برای همیشه تغییر بدهد.

و شاید قصه‌ی ما،
از همان‌جایی شروع شد که هیچ‌کداممان فکرش را نمی‌کردیم...

«قرارهایی که اسم نداشتند»

رمانی عاشقانه، احساسی و متفاوت؛
قصه‌ی دو نفر که قرار نبود همدیگر را پیدا کنند،
اما زندگی برایشان نقشه‌ی دیگری داشت.


#پارت_یک

مشغول بازی کردن با برنج‌های توی بشقابم بودم و آن‌قدر غرق فکرهایم شده بودم که متوجه نشدم مامان چند بار اسمم را صدا زده.

با تکان خوردن دستش جلوی صورتم، بالاخره به خودم آمدم.

+ جانم مامان؟

- کجایی دختر؟ کلی صدات کردم.

یک نفس عمیق کشیدم و نگاهم را از بشقابم گرفتم.

+ چیزی نشده... یکم فکرم مشغوله. دارم فکر می‌کنم چطور می‌خوام کار پیدا کنم...

مامان لبخند آرام همیشگی‌اش را زد؛ همان لبخندی که انگار قرار بود با آن تمام نگرانی‌های دنیا را از من دور کند.

- امیدت به خدا باشه قربونت برم، حل میشه.

لبخند سرسری‌ای زدم و قاشق را توی بشقاب رها کردم؛ اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که چشم‌غره‌ی مامان را دیدم. با اشاره‌ی سرش فهماندم که باید غذایم را بخورم.

به‌اجبار چند لقمه‌ی دیگر خوردم، بعد تشکر کردم و از روی صندلی بلند شدم. بشقابم را داخل سینک گذاشتم، خم شدم و گونه‌ی مامان را بوسیدم.

+ دستت درد نکنه مامان.

- نوش جونت دخترم.

با لبخند کوچکی از آشپزخانه بیرون آمدم و راهی اتاقم شدم.

روی تخت دراز کشیدم و چشم‌هایم را به سقف دوختم.

نمی‌دانم چند دقیقه گذشته بود... شاید هم بیشتر.

فقط می‌دانستم ذهنم دوباره رفته بود سراغ همان چیزی که این روزها بیشتر از هرچیزی آزارم می‌داد.

صدای اعلان گوشی، مرا از فکر بیرون کشید.

گوشی را برداشتم و صفحه را نگاه کردم.

ترلان.

پیام داده بود:

«بیا همون کافه‌ی همیشگیمون. کار واجب دارم.»

ابروهایم را بالا انداختم.

ترلان وقتی می‌گفت «کار واجب دارم»، معمولاً یا یک گندی بالا آورده بود، یا قرار بود خبر عجیبی بشنوم.

با بی‌میلی از جا بلند شدم و مشغول لباس پوشیدن شدم. حتی حوصله‌ی آرایش کردن هم نداشتم. موهایم را مرتب کردم، کیفم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم.

سرم را داخل آشپزخانه بردم.

+ مامان جان، من می‌خوام برم بیرون با ترلان. کاری نداری؟

مامان نگاهی به من انداخت و گفت:

- نه، مراقب خودت باش.

+ باشه.

کفش‌هایم را پوشیدم و از خانه بیرون زدم.

نمی‌دانستم آن قرارِ ساده در کافه، قرار است یکی از همان اتفاق‌هایی باشد که زندگی آدم را به «قبل» و «بعد» تقسیم می‌کند...
 
عقب
بالا پایین