اطلاعیه ✦ درخواست تأیید رمان ✦

🌙🖤 فکر می‌کنی جرئت داری وارد عمارت بشی؟

جایی که هیچ طلوعی در آن اتفاق نمی‌افتد…
جایی که هر اتاق، رازی را پنهان کرده و هر ساکن، چیزی برای مخفی کردن دارد.

📖 «عمارت بی‌طلوع»
یک داستان رازآلود، تاریک و پر از اتفاق‌هایی که شاید تا آخرین صفحه نتونی حدسشون بزنی…

اما یادت باشه:
وقتی وارد عمارت بشی، شاید دیگه راه برگشتی وجود نداشته باشه…

🌘 اگر داستان‌های مرموز، ترسناک و پرتعلیق رو دوست داری، منتظرتیم.

🖤 به عمارت بی‌طلوع خوش آمدی…
 
صدای موزیک آرامی داخل ماشین پخش می‌شد، اما هیچ‌کداممان واقعاً به آن گوش نمی‌دادیم.

من کنار پنجره نشسته بودم و پیشانی‌ام را به شیشه تکیه داده بودم. بیرون، شهر کم‌کم پشت سرمان جا می‌ماند و جاده‌ای خلوت جای خیابان‌های شلوغ را می‌گرفت.

مائده پشت فرمان بود و ملیکا کنارش نشسته بود.

هر چند دقیقه یک‌بار، ملیکا گوشی‌اش را بالا می‌آورد، نگاهی به مسیری که نشان می‌داد می‌انداخت و دوباره با اخم پایینش می‌آورد.

بالاخره گفت:

«فاطمه... مطمئنی آدرس درسته؟»

چشم از پنجره نگرفتم.

«آره.»

مائده با خنده گفت:

«من هنوز نفهمیدم چرا پدربزرگت برای بهتر شدن حالت، تو رو فرستاده جایی که حتی آنتن موبایل هم نداره.»

ملیکا نگاهی به جاده انداخت.

«من بیشتر نگران اینم که چرا از وقتی وارد این جاده شدیم، حتی یه خونه هم ندیدیم.»

لبخند کمرنگی زدم.

«گفته بود عمارت قدیمیه.»

مائده ابرویش را بالا انداخت.

«قدیمی با وسط ناکجاآباد بودن فرق داره.»

برای اولین بار از وقتی راه افتاده بودیم، خندیدم.

مائده سریع نگاهم کرد.

«آخیش! بالاخره یه لبخند دیدیم.»

لبخندم محو شد.

نگاهم را دوباره به بیرون دوختم.

واقعیت این بود که مدت زیادی بود دیگر چیزی برای خندیدن نداشتم.

بعد از آن اتفاق...

بعد از او...

همه‌چیز برایم تغییر کرده بود.

آدمی که فکر می‌کردم قرار است تا آخر عمر کنارم بماند، ساده‌ترین کاری را که می‌توانست با قلبم بکند انجام داده بود؛

بازی‌اش داده بود.

و من آن‌قدر خودم را در آن رابطه گم کرده بودم که بعد از رفتنش، دیگر نمی‌دانستم چطور باید خودم را پیدا کنم.

ملیکا صدایم کرد:

«فاطمه؟»

«هوم؟»

«دوباره رفتی تو فکر؟»

جوابی ندادم.

مائده دستش را از روی فرمان برداشت و آرام به شانه‌ام زد.

«هی... قرار نیست اون آدم تمام زندگی تو رو خراب کنه.»

به او نگاه کردم.

«ولی خرابش کرد.»

سکوت سنگینی داخل ماشین افتاد.

ملیکا آرام گفت:

«برای همین داریم می‌بریمت اونجا.»

به بیرون نگاه کردم.

«شاید درست بشم.»

مائده لبخند زد.

«درست می‌شی.»

ملیکا اضافه کرد:

«حتماً.»

اما هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم که آن سفر قرار نیست چیزی را درست کند.

قرار بود چیزهایی را خراب کند که سال‌ها با دروغ سرپا مانده بودند.

ماشین پیچ تندی را رد کرد.

ناگهان جاده باریک‌تر شد.

درخت‌ها دو طرفمان بلندتر و متراکم‌تر شدند؛ آن‌قدر که نور خورشید به سختی از بین شاخه‌هایشان عبور می‌کرد.

مائده سرعتش را کم کرد.

«خب... اینجا دیگه زیادی ترسناک شد.»

ملیکا به صفحه گوشی نگاه کرد.

«پنج دقیقه دیگه می‌رسیم.»

مائده با تعجب گفت:

«پنج دقیقه؟»

بعد به اطراف نگاه کرد.

«پنج دقیقه تا کجا؟ اینجا حتی کلاغ هم زندگی نمی‌کنه.»

بی‌اختیار خندیدم.

اما خنده‌ام وقتی چیزی را میان درخت‌ها دیدم، قطع شد.

«اونجا رو نگاه کن.»

مائده ترمز گرفت.

«کجا؟»

با انگشت به روبه‌رو اشاره کردم.

در میان درخت‌های انبوه، پشت لایه‌ای از مه، چیزی دیده می‌شد.

یک دیوار بلند سنگی.

و پشت آن...

نوک یک ساختمان عظیم.

ملیکا آرام گفت:

«عمارت...»

قلبم بی‌دلیل تندتر زد.

مائده ماشین را دوباره به حرکت انداخت.

هرچه جلوتر رفتیم، عمارت بیشتر خودش را نشان داد.

ساختمانی قدیمی با دیوارهای سنگی تیره، پنجره‌های بلند و سقفی که بخش زیادی از آن زیر سایه‌ی درخت‌ها گم شده بود.

هیچ چراغی روشن نبود.

هیچ آدمی اطرافش دیده نمی‌شد.

و عجیب‌تر از همه...

در میان آن همه درخت و تاریکی، عمارت طوری ایستاده بود که انگار سال‌ها منتظر رسیدن ما بوده.

ملیکا آهسته گفت:

«فاطمه...»

نگاهش کردم.

چشمانش روی عمارت ثابت مانده بود.

«مطمئنی اینجا همون جاییه که پدربزرگت گفته؟»

به عمارت خیره شدم.

نمی‌دانستم چرا، اما برای اولین بار از وقتی از شهر خارج شده بودیم، دلم می‌خواست به مائده بگویم ماشین را برگرداند.

دلم می‌خواست فرار کنم.

اما خیلی دیر شده بود.

دروازه‌ی آهنی عمارت درست روبه‌رویمان قرار گرفته بود.

و درست همان لحظه...

خودش شروع به باز شدن کرد.

بدون اینکه کسی آن را لمس کند.

مائده ترمز کرد.

هر سه نفرمان ساکت شدیم.

من به دروازه نگاه کردم.

بعد به عمارت.

و نمی‌دانستم چرا، اما احساس کردم کسی از پشت یکی از پنجره‌های طبقه‌ی دوم...

ما را تماشا می‌کند.

🖤🌙
پایان پارت اول
 
خیلی ب حمایت شما خوشگلا نیاز دارم 🥺🥺🥺🥺
 
عقب
بالا پایین