شعر •| شعری که بر دلت نشست |•

هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون مـن نجست اسرار من
سر من از ناله‌ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست…
 
وقتی که زندگی من
هیچ چیز نبود
هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم
باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
کسی را که مثل هیچ کس نیست
 
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آن چنان مات که حتی مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
 
عاشقی را چه نیاز است به توجیه و دلیل
که تو ای عشق همان پرسش بی زیرایی
 
هر راز که اندر دل دانا باشد
باید که نهفته‌ تر ز عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگی گردد در
آن قطره که راز دل دریا باشد
 
خوشتر از دوران عشق ایام نیست
بامداد عاشقان را شام نیست
 
چو ایران مباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
 
هر که نامخت از گذشت روزگار
نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
 
گر بیدل و بی دستم وز عشق تو پابستم
بس بند که بشکستم، آهسته که سرمستم
در مجلس حیرانی، جانی است مرا جانی
زان شد که تو می دانی، آهسته که سرمستم
 
گر شاخه ها دارد تری
ور سرو دارد سروری
ور گل کند صد دلبری
ای جان، تو چیزی دیگری
 
عقب
بالا پایین