از آخرین سکانس زمستان
تنها کرختی انگشتهایت را به خاطر داری
و من جای پاهای روی برف را!
بیا دور از هم اعتراف کنیم:
تو عاشق نبودی!
و من صرفا یک شاعر بودم!
بهرام محمودی
تنها کرختی انگشتهایت را به خاطر داری
و من جای پاهای روی برف را!
بیا دور از هم اعتراف کنیم:
تو عاشق نبودی!
و من صرفا یک شاعر بودم!
بهرام محمودی
آخرین ویرایش توسط مدیر: