من هیچ وقت نفهمیدم چی شد آخر
فکر کن آدمی که نوشتم این شعر و واسش
یه دل داده بوده که دل از یه دلربا کند
من تازه داشتم باهات میکردم عشق و باور
گفتم بهم بده خدا صبر که داد بمونم
این یه کار عاشقونست که توش یاد اونم
عشق باهاش واسه من مثل یه ساختمونه
که نیمه کاره موندش هر چی ساخته بودم
همه یه روز یهو میرن چیزی ساختگی نیست
اما تو رفتنت انگار بود از رو برنامه ریزی
اشتباه واسه سیاهی کنار میام با سفیدی
چون جز فراموشی واسم اصلا هیچ آیتمی نی
اونم یکی مثل من روانی که هم عصبی هم ادایی
که هم عاشقشم هم ازش فراری انگار فقط اون میتونه کنه عصبانیم