یک قطره وگاه چنان موج می‌زنم
درخود، که ناگزیری، دریا ببینی‌ام
 
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته‌ی خویش آمد و هنگام درو
 
وقتی بهشت عزوجل اختراع شد
حوا که لب گشود عسل اختراع شد
 
در امان کی بوده‌ایم از عشق، وقتی بوی خون
باز، وحشی می‌کند باز کبوتر خورده را
 
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
حافظ
 
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
 
تو خود چه لعبتی ای شهسوارِ شیرین کار
که توسنی چو فلک، رامِ تازیانه‌ی توست
حافظ
 
تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم
دیو نیم پری نیم از همه چون نهان شدم
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین