تا به فــراق خو کنم صبر من و قرار کو؟

وعده ی وصل اگر دهد طاقت انتظار کو؟
 
وقت است چو خورشید در آیی به کنارم
کز عمر مرا یک دو نفس بیش نمانده‌ست
 
تا چند بسته ماندن در دام خود فریبی

بـا غیــــر آشنـــایی، با آشنـــا غریبی؟
 
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است
 
شکوه از پیری کنی زاهد بیا همراه من
تا به میخانه برم پیر و جوان آرم تو را
 
در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟
به امید آن که شاید تو به چشم من درآیی
 
  • یوسف از چاه برون آمد و بر تخت نشست
    تو فرو ماندی و از چاهِ ذهولت بیرون نیستی

    جامی
 
یک نقطه بیش، فرقِ رحیم و رجیم نیست
از نقطــه ای بتــرس که شیطـانی ات کنند
 
عقب
بالا پایین