نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را
تا خون بَدل به باده شود در رگان من
 
نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را
تا خون بَدل به باده شود در رگان من

نبسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من
سیمین بهبهانی
 
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
که ز دوستی بمیریم و تو را خبر نباشد
 
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
که ز دوستی بمیریم و تو را خبر نباشد

دوش لعل تو مرا تا به سحر مهمان داشت
مرده هجر ز بوی تو همه شب جان داشت
امیرخسرو دهلوی
 
در خموشی‌های من فریادهاست
آنکه دریابد چه می‌گویم کجاست؟
 
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
دل سودا زده از غصه دو نیم افتادست
 
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
دل سودا زده از غصه دو نیم افتادست

تا پراکنده آن زلف پریشان گشتیم
هم دل آزردهٔ آن چشم دل آزار شدیم
فروغی بسطامی
 
ملامت می‌کنندم دوستان در عشق و حق دارند
تو بیزار از منی اما مگر من دست بردارم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: !!AMIN!!
من و جام و می و معشوق، الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله، در تاخیر آفات است
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: !!AMIN!!
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 74)
عقب
بالا پایین