کردم از دین و دل و هوش و خرد، قطع نظرمرا چون بود دامن از جرم پاک
نیاید ز خبث بداندیش باک
من همان روزی که دیدم چشم عیار تو را
کردم از دین و دل و هوش و خرد، قطع نظرمرا چون بود دامن از جرم پاک
نیاید ز خبث بداندیش باک
اتفاق آبشار از رود چیزی کم نکردکردم از دین و دل و هوش و خرد، قطع نظر
من همان روزی که دیدم چشم عیار تو را
نیست در میخانهی قسمت کسی را اختیاراتفاق آبشار از رود چیزی کم نکرد
از زمینخوردن ندارد باک، مستی مثل من
فاضل_نظری
دیگر سپردهام به تو خود را كه زندگینیست در میخانهی قسمت کسی را اختیار
هر چه ساقی میدهد، ناچار میباید کشید
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشمدیگر سپردهام به تو خود را كه زندگی
هرگونه كه تو خواستی آنگونه سر شود
نجمه_زارع
مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان رادر وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
یار من آن که لطف خداوند یار اوستمروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را
گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی
مولانا
تو را برای خداحافظی دم آخریار من آن که لطف خداوند یار اوست
بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست
ترسم نکند لیلی هرگز به وفا میلیتو را برای خداحافظی دم آخر
اگرچه سیر ندیدم، کسی مقصر نیست
محمدحسن_جمشیدی
در سفالین کاسهی رندان به خواری منگریدترسم نکند لیلی هرگز به وفا میلی
تا خون دل مجنون از دیده نپالاید