در بهاران سری از خاک برون آوردن
خنده ای کردن و از باد خزان افسردن
 
در بهاران سری از خاک برون آوردن
خنده ای کردن و از باد خزان افسردن
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سِکندری داند
 
در دایره‌ای که آمد و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
 
در دایره‌ای که آمد و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
تا کجاش قصه را باید ز دلتنگی نوشت
تا بع کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه.
تا که از طارم میخانه نشان خواهد بود
طاق ابروی توام قبله جان خواهد بود
دودلم اینکه بیاید من معمولی را
سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد
 
دوستان همدلم ساز مخالف می زنند
مشکل از ناسازی ساز بدآهنگ من است
 
تا خدا هست، به مخلوق دمی تکیه مکن
که خدا کوه ثبات است و بشر، عینِ نیاز
 
زندگی جز نفسی نيست غنيمت شمرش
نيست اميد که همواره نفس برگردد
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mansi
عقب
بالا پایین