دیدم که برنداشت کسی نَعشم از زمین
خود نعشِ خود به شانه گرفتم گریستم
خود نعشِ خود به شانه گرفتم گریستم
ای بحر حقایق که زمین موج و کف توستمنکه یک بار به وصل تو رسیدم همه عمر
کی توانم که شوم از تو به یک بار جدا؟
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکردیاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
ررقم مهر تو بر چهرهٔ ما پیدا بود