در حال تایپ رمان امضای ابدی| م.صالحی

م . صالحی

کاربر خودمانی
کاربر انجمن
نوشته‌ها
نوشته‌ها
418
پسندها
پسندها
4,147
امتیازها
امتیازها
258
سکه
192
رمان: امضای ابدی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
نویسنده: م.صالحی


خلاصه:گاهی نیت شوم دیگران باعث می‌شود تا مسیر زندگیت را تغییر دهی تا دیگران را به خواسته‌شان نرسانی اما نمی‌دانی که این تغییر کوچک با زندگیت چه می‌کند، شاید این تغییر، تو را عاشق کرد
 


نویسنده‌ی عزیز؛
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای انتشار رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان، قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید:
[قوانین جامع تایپ رمان]


برای رفع ابهامات و اشکالات در را*بطه با تایپ رمان، به این تاپیک مراجعه کنید:
[اتاق پرسش و پاسخ رمان‌نویسی]


برای سفارش جلد رمان، بعد از ۱۰ پست در این تاپیک درخواست دهید:
[تاپیک جامع درخواست جلد]


بعد از گذاشتن ۲۵ پست ابتدایی از رمانتان، با توجه به شراط نوشته شده در تاپیک، درخواست تگ دهید:
[درخواست تگ رمان]


برای سنجیدن سطح کیفیت و بهتر شدن رمانتان، در تالار نقد، درخواست نقد مورد نظرتان را دهید:
[تالار نقد]


بعد از ۱۰ پست‌ برای درخواست کاور تبلیغاتی، به تاپیک زیر مراجعه کنید:
[درخواست کاور تبلیغاتی]


برای درخواست تیزر، بعد از ۱۵ پست به این تاپیک مراجعه کنید:
[درخواست تیزر رمان]


پس از پایان یافتن رمان، در این تاپیک با توجه به شرایط نوشته شده، پایان رمانتان را اعلام کنید:
[اعلام پایان تایپ رمان]


جهت انتقال رمان به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تاپیک زیر شوید:
[درخواست انتقال به متروکه و بازگردانی]


برای آپلود عکس شخصیت های رمان نیز می توانید در لینک زیر درخواست تاپیک بدهید:
[درخواست عکس شخصیت رمان]


و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نوشتن و نویسندگی، به تالارآموزشی سر بزنید:
[تالارآموزشی]


با آرزوی موفقیت شما


کادر مدیریت تالار رمان انجمن کافه نویسندگان​
 
به نام خدا
از وقتی آن شرایط را پذیرفته بود، عصبی بود و سعی می‌کرد خودش را کنترل کند. هر موقع هم که عصبی می‌شد درد معده به سراغش می‌آمد که با خوردن قرص سعی می‌کرد آرامش کند.
از مشاورین پریچهر خانمی که هنوز ندیده بودش خوشش نمی‌آمد‌. دو زن جوان زیبا که هردو شیک وبه روز لباس پوشیده بودند. اما به نظرش هستی خانم سنگین‌تر بود. کارهای مهم‌تر را هم او انجام می‌داد. فرحناز کمی سبک‌سرتر بود و چندین بار سعی کرده بود او را بیازماید. روی مبلی نشسته بود . آرنج هر دو دستش را روی زانوهایش تکیه داده بود و انگشتان دو دستش را به هم چسبانده بود و نگاهش روی برگه‌های کاغذ مقابلش که روی میز عسلی قرار داشت بود. یکی از برگه ها را برداشت و با دقت بیشتری خواند و گفت: شما قبلاً بابت این موارد از من امضا گرفتید امضای دوباره‌اش لازمه؟
هستی با لبخند گفت: حق با شماست ولی گویا وکیل خانم اسیوند گفتن که چون اشکال تایپی داره ممکنه بعداً از نظر حقوقی به مشکل بخورن. این همونه چه اشکال داره دوباره امضا کنید.
کلافه پوفی کشید و همینطور که زیر ل*ب به خودش لعنت می‌فرستاد برگه را امضا زد و گفت: بفرمایین.
هستی برگه را برداشت و گفت: در ضمن خانم تماس گرفتن گفتن امروز یه کم دیر میرسن، برای اینکه خسته نشید ناهار بخورید و داخل اتاقتون کمی استراحت کنید وقتی رسیدن خدمتکاری رو میفرستم که صداتون کنه‌.
از جا برخاست و گفت: ناهار نمیخوام ترجیح میدم کمی دراز بکشم.
فرحناز با لبخند برخاست و گفت: من راهنمایتون میکنم بفرمایین‌.
هر چند دلش نمی‌خواست دقیقه‌ای با آن دخترک تنها باشد ولی از طرفی نمی‌خواست حساسیتی نشان دهد و او را جری کند. از جا برخاست و به دنبالش راهی شد. فرحناز از اتاق کار پریچهر خانم که بیرون آمدند با لبخند پر معنای گفت: استرس دارید؟
ابروانش در هم کشید و جوابی به او نداد. استغفراللهی زیر ل*ب گفت. فرحناز از گوشه چشم نگاهش کرد و گفت: چطوریه که بعضیا هر چی بپوشن بهشون میاد مثل شما.
صدای پاشنه کفش‌های فرحناز روی سرامیک‌های کف سالن واقعا روی اعصابش بود. برای همین ایستاد و گفت: میشه بگید اتاق من کجاست؟ خودم میتونم پیداش کنم.
فرحناز وا خورده به سمتش برگشت و گفت: چرا آقا ابراهیم؟
ابراهیم رک و بی‌پروا گفت: صدای پاشنه کفشت رو اعصابمه‌.
فرحناز با لبخند گفت: مشکلی نیست.
و سریع کفش‌هایش را در آورد و در دست گرفت و گفت: لطفا از این طرف.
اندام تمام عملیش را می‌خواست به هر نحوی به چشم ابراهیم بنشاند و از او نگاهی بخرد. ولی ابراهیم توجهی به او نداشت. به قدری درون افکارش غرق شده بود که دیگر صدای فرحناز نمی‌شنید. وقتی به خودش آمد که به طبقه دوم رسیده بودند. یک خانه دوبلکس و بزرگ و زیبا در یکی بهترین نقاط شهر بود و از روزی که پا درون آن خانه گذاشته بود متوجه شد که تمام کسانی که در آن خانه حضور دارند یا کار می‌کنند خانم هستند. حتی برای کارهای باغبانی هم دیده بود یک زن نسبتاً میانسال این کار را می‌کند. برعکس ساختمانش حیاط خیلی بزرگی نداشت و باغچه‌اش کوچک با چند بوته گل رز بود که به نظر نمی‌رسید کار سنگینی باشد. فرحناز بالاخره به اتاقی رسید و در آن را باز کرد و گفت: فعلاً اتاقتون اینجاست.
وبا لبخند پر منظوری گفت: بعد از مراسم ازدواج اتاقتون اون یکیه.
و به در اتاق دیگری اشاره کرد. ابراهیم اخمش را به جان فرحناز ریخت و وارد اتاق شد و در را بست. مدتی پشت در ایستاد نفس عمیقی گرفت و با خودش گفت: لعنت بهت ابراهیم، ببین چقدر حقیر شدی.‌
و چشمانش را روی هم فشرد و نفس عمیقی گرفت تا اشک نریزد. روی تخت دراز کشید و ساعد دستش را روی پیشانیش گذاشت. به خاطر قتل ناخواسته‌ای که پدرش مرتکب شد و حکم اعدامش آمد به هر دری زد تا برایش رضایت بگیرد آخر هم خانواده مقتول به گرفتن چند میلیارد پول راضی به رضایت شدند. پولی که اگر تمام زندگیشان را هم می‌فروختند نمی‌توانستند جور کنند. وقتی از همه جا ناامید بود هستی همان دختری که یکی از مشاورین خانم اسیوند بود سر راهش قرار گرفت و پیشنهادی به او داد که اگر می‌پذیرفت پولی که باید به خانواده مقتول می‌پرداختند دریافت می‌کرد. پیشنهاد این بود ازدواج با خانم اسیوند تا زمانی که او باردار شود.
 
عقب
بالا پایین