غزل تمنای آخر
ای عشق، ای شکستهترین خوابِ روزگار
رفتی و مانده بر دلِ من، داغِ بیشمار
چون شمع، قطرهقطره فرو ریختم زِ درد
تا شاید از نگاهِ تو یابم شبی قرار
گفتی که میروی و دلم را نمیبری
دیدی چگونه سوخت دلِ خسته در غبار؟
بعد از تو در تمامیِ آیینههای شهر
تصویرِ گریه بود و سکوتِ شبانِ تار
من با خیالِ گیسوی تو پیر میشوم
ای آخرین بهانهٔ این روحِ بیبهار
روزی اگر گذر بکنی از کنارِ من
خواهی شنید نامِ تو ماندهست یادگار
ای عشق، ای شکستهترین خوابِ روزگار
رفتی و مانده بر دلِ من، داغِ بیشمار
چون شمع، قطرهقطره فرو ریختم زِ درد
تا شاید از نگاهِ تو یابم شبی قرار
گفتی که میروی و دلم را نمیبری
دیدی چگونه سوخت دلِ خسته در غبار؟
بعد از تو در تمامیِ آیینههای شهر
تصویرِ گریه بود و سکوتِ شبانِ تار
من با خیالِ گیسوی تو پیر میشوم
ای آخرین بهانهٔ این روحِ بیبهار
روزی اگر گذر بکنی از کنارِ من
خواهی شنید نامِ تو ماندهست یادگار