غزل غبار بینشانی
در این سکوتِ سرد، دلم بیقرار رفت
از کوچههای خاطره، بیاختیار رفت
گفتم که شاید از تو دلِ خویش برکنم
اما به هر کجا که دویدم، دچار رفت
چشمم به راه ماند و نیامد نگاهِ تو
این عمرِ بیحضورِ تو، بیاعتبار رفت
در سینهام هنوز صدای تو زنده است
با هر نفس، به سمتِ تو تا بیقرار رفت
ای یارِ بیوفا، ز چه رو دل بریدیام؟
که ز من تمامِ جانِ من انگار زار رفت
در این سکوتِ سرد، دلم بیقرار رفت
از کوچههای خاطره، بیاختیار رفت
گفتم که شاید از تو دلِ خویش برکنم
اما به هر کجا که دویدم، دچار رفت
چشمم به راه ماند و نیامد نگاهِ تو
این عمرِ بیحضورِ تو، بیاعتبار رفت
در سینهام هنوز صدای تو زنده است
با هر نفس، به سمتِ تو تا بیقرار رفت
ای یارِ بیوفا، ز چه رو دل بریدیام؟
که ز من تمامِ جانِ من انگار زار رفت