در حال ویرایش مجموعه اشعار دیوان تمنای نهان | به قلم ایراندخت سلطان زاده

غزل غبار بی‌نشانی

در این سکوتِ سرد، دلم بی‌قرار رفت
از کوچه‌های خاطره، بی‌اختیار رفت

گفتم که شاید از تو دلِ خویش برکنم
اما به هر کجا که دویدم، دچار رفت

چشمم به راه ماند و نیامد نگاهِ تو
این عمرِ بی‌حضورِ تو، بی‌اعتبار رفت

در سینه‌ام هنوز صدای تو زنده است
با هر نفس، به سمتِ تو تا بی‌قرار رفت

ای یارِ بی‌وفا، ز چه رو دل بریدی‌ام؟
که ز من تمامِ جانِ من انگار زار رفت​
 
غزل محراب اندوه

در سجده‌گاهِ خاطره‌ها گریه کرده‌ام
در پیشگاهِ عشقِ تو جان داده‌ام، غم کرده‌ام

هر شب به نامِ تو دلِ خود را صدا زدم
با اشک، آیه‌های جنون را رقم کرده‌ام

گفتی که می‌روی و مرا جا می‌گذاری
دیدی چگونه در غمت از خود کم کرده‌ام

این دل که بود آینه‌ی نورِ زندگی
اکنون شکسته، خسته، پر از ماتم کرده‌ام

ای یارِ بی‌وفا، تو بگو بعدِ رفتنت
با این دلِ شکسته چه باید کنم کرده‌ام؟​
 
غزل فصل بی‌تو

پاییز آمد و دلِ من زارتر گرفت
هر برگِ خشک، خاطره‌ای تازه‌تر گرفت

باران زد و دوباره تو را زنده کرد و رفت
این بغضِ بی‌امانِ مرا بیشتر گرفت

گفتم که می‌گذرم زِ تو، اما چگونه دل
از داغِ عشقِ رفته تو دست بر گرفت؟

در هر نفس، حضورِ تو تکرار می‌شود
حتی سکوت، نامِ تو را در نظر گرفت

ای معشوق بی‌تو جهان بی‌معناست
این زندگی بدونِ تو آخر ضرر گرفت​
 
غزل آینه‌های ترک‌ خورده

آیینه‌ها زِ دیدنِ رویت شکسته‌اند
از حسرتِ حضورِ تو در خود نشسته‌اند

هر گوشه از اتاقِ دلم سوگوارِ توست
شمعِ خیالِ تو همه شب‌ها نشسته‌اند

من مانده‌ام میانِ دو دنیا، دو بی‌کسی
یک سو تویی که رفته‌ای و یک دلِ خسته‌اند

گفتی فرامشم کن و از عشق بگذر ای دل
اما چگونه آتش از آتش گذشته‌اند؟

ای ماهِ نیمه‌جانِ شبِ بی‌چراغِ من
بعد از تو آسمان همه ابری نشسته‌اند​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
غزل کوچه‌های بی‌تو

بی‌تو تمامِ کوچه دل، سرد و خسته است
این شهر بی‌حضورِ تو ویران و بسته است

از بس که گریه کردم و نامت صدا زدم
حتی صدای بغضِ من از غم شکسته است

گفتی که می‌روی و فرامش می‌کنی
اما دلم هنوز به یادت نشسته است

هر شب به شوقِ رد شدنِ عطرِ پیرهنت
این پنجره به سمتِ خیابان نشسته است

ای کاش بازگردی از این راهِ دورِ دور
این روحِ خسته بی‌تو عجب دل‌شکسته است​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
غزل هجوم خاطره

باز آمدی به خوابِ من ای یارِ نازنین
چون ماه در سکوتِ شبِ واپسین

چشمانِ تو هنوز مرا می‌کِشد به خویش
حتی پس از هجومِ شب و اشک و آتشین

رفتی و بعدِ تو دلِ دیوانه‌ام شکست
چون جامِ می به گوشه‌ی دستِ غمین

هر شب کنارِ پنجره می‌پرسم از خدا
آیا دوباره می‌رسد آن ماهِ نازنین؟

من مانده‌ام میانِ غبارِ نبودنت
تنها، شبیه قایقِ افتاده بر زمین​
 
غزل فروغ خاموش

دیشب دلم به یادِ تو تا صبح سوخته‌ست
چون شمع در مقابلم آرام سوخته‌ست

نامت هنوز بر لبِ این خسته جاری‌ست
هرچند عمرِ رفتهٔ من تلخ سوخته‌ست

گفتم مگر زِ خاطرِ تو می‌روم شبی
دیدم دلم به زلفِ تو صد بار سوخته‌ست

باران گرفت و بغضِ خیابان شکست باز
انگار آسمان زِ غمِ ما سوخته‌ست

ای عشق، ای همیشه‌ترین دردِ زندگی
بعد از تو هرچه بود فقط دل سوخته‌ست​
 
غزل سوگند به چشم تو

سوگند خورده بود دلم با تو سر کند
این عمرِ مانده را همه در شور و شر کند

اما چه سود، قسمتِ من گریه بود و آه
تقدیر خواست عشقِ مرا مختصر کند

رفتی و بعدِ رفتنِ تو باغ پیر شد
پاییز آمد و گلِ شب را تبر کند

من مانده‌ام به پنجره‌ای رو به هیچ‌کس
تا شاید از عبورِ تو شب را سحر کند

ای آخرین ترانه‌ی خاموشِ زندگی
یک بار هم شده‌ست دلت را خبر کند؟​
 
غزل شکسته‌تر از باران

باران گرفت و بغضِ دلم ناگهان شکست
آن صبرِ مانده در شبِ بی‌کَس، همان شکست

از بس که نامِ تو به لبم زنده مانده بود
هر بار خواستم بروم، استخوان شکست

گفتی که عشق، آخرِ این قصه مرگ نیست
دیدی چگونه روحِ من از این گمان شکست؟

در کوچه‌های خستهٔ بعد از نبودنت
حتی صدای پایِ نفس در جهان شکست

کاش می‌شد از تو و این درد بگذرم
اما دلم دوباره به چشمانِ آن شکست​
 
غزل شب‌ گرد غم

ای عشق، در حوالیِ چشمت غروب بود
هر خنده‌ای که بی‌تو شکفتم، دروغ بود

رفتی و بعدِ رفتنِ تو، کوچه‌های شهر
لبریزِ ردِّ پایِ سکوت و هجوم بود

من مانده‌ام کنارِ چراغی که سال‌ها
در انتظارِ آمدنت بی‌فروغ بود

گفتی فرامشم کن و آسوده زندگی
آسودگی برای دلِ من چه دور بود

هر شب میانِ خاطره‌ها گم شدم چنان
که ز خویشتن رسیدنِ من هم محال بود​
 
عقب
بالا پایین