دفترچه خاطرات [دفترچه خاطرات دالان بهشت]

الهی به امید تو t-icon12

°•○•°

تمرین نویسندگی 🔟:

به تاریخ ِ
۱۲ آذر ۱۴۰۴ ساعت ۷:۴۶

فکرش را نمی‌کرد یک انتخاب ساده سرنوشتش را به سرنوشت مژگان گره بزند؛ آمده بود برای پیدا کردن یک لباس گرم برای دختری که نیمه جان در خیابان کناری روی زمین افتاده بود و مردم دورش را گرفته بودند.
مامان بتول مثل همیشه مشغول آب دادن گلهای شمعدانی کنار حوضچه‌ی قدیمی بود، وقتی هراسانی اش را دید بدون معطلی پرسید:" عماد چی شده؟ چرا اینقدر هولی؟"
عماد بدون لحظه ای درنگ به زیر زمین رفت و یک پتوی کنار کرسی را برداشت و شتاب زده به سمت در رفت.
حین حرکت پاسخ مامان بتول را داد.
:" مامان عجله دارم باید برم فقط دعا کن!"
همین یک جمله کافی بود که مامان بتول چادر و چاقچورش را بزند زیر بغلش و راه بیافتد دنبال عماد.
:"پسر درست بگو ببینم چی شده؟! صبر کن مگه با تو نیستم."




پ.ن: به عنوان یه داستان کوتاه میشه بهش نگاه کرد .. _25se7b
 
آخرین ویرایش:
الهی به امید تو ✨️
°•○•°


اولین طرح ِرسمی بنر فراخوان
امروز به تاریخ ِ
۱۰ دی ماه ۱۴۰۴ روی سایت قرار گرفت.
t-icon12"}__-2



f33931_25Screenshot-20251231-195401-Firefox.jpg


 
بمونه به یادگار از ستایش ِنازنینم
❤️☕️

@seti keuty



به تاریخ ِ۱۰ دی ماه ۱۴۰۴
نتیجه‌ی گل ِمن
^^
 
۱۱ دی ماه ۴۰۴

8cc601_26Screenshot-20260101-152412-Firefox.jpg



86e601_26Screenshot-20260101-152317-Firefox.jpg

+
آهنگ نمایه 🌿
 
آخرین ویرایش:
اینجا ثبت شدنش از اوجب واجبات بود برام ..

به تاریخ ِ۳ بهمن
2fbe-Screenshot-20260123-172301-Messages.jpg

2fbe-Screenshot-20260123-174154-Messages.jpg

اینکه نگاه آدمها تو دنیای ِواقعی و مجازیت یکی باشه یعنی تو هر دوتا دنیا خودت هستی و این حال ِآدم رو خوب و خوبتر میکنه
خدایا بابت این نعمت شکر
خودت کمکم کن حفظش کنم :)
♡​
 
اگَر دِلانهـ🌿 بِنگَری جَهان بِه اِختیار ِتُوست
به عِشق اِقتدا کُن و بُرو که کار کار ِتُوست

دِلا نگِار ِبی سَبب ز ِطالِعَت گُذر نَکرد
نَهان بِه نَظم و روشَنی و بَخت سَعد یار تُوست

ز ِپنج پَرده خُوابِ خویش گُذر نَما و روح شُو
مَکُن تُو کار ِدیگَری کِه عِشق کار ُو بار ِتُوست

کُجا تَوان به عَقل دد بِه آسِمان ِعشق رَفت
اَگرچِه سُرخ باشَد او، بِه هَر دَمی شِکار ِتُوست

پیاله‌ها کِشَم شَبان بِه مَنزِل شُیوخ شَهر
بِه اِذن باده شِیخ نیز بِه کارِ انتشار ِتُوست

تَمام مُلک خویش را شَبانه بانگ می‌زَنَم
بیا که اُمّتی ز ِجان کُنون بِه اِنتظار ِتُوست

پَسند و ناپَسند خُلق به خُود مَگیر حِلمیا
شَبان عِشق گویَدَت که عِشق بی‌قَرار ِتُوست

جناب ِ#حلمی


پ.ن: انگار از جان ِدل ِما سخن می‌گوید ..
 
الهی به امید تو 🌱​


تشویش ذهن 1️⃣:

یک هفته ای هست که با خودم درگیرم انگار جنگی درون من اتفاق افتاده که نتیجه ی پیروزی مشخصی نداره
از این سر درگمی خسته شدم و حتی از خودم
چرا و کاش های زیادی در من هست که نمیتونم جوابی براشون پیدا کنم
یک هفته مداوم با خودم و ذهنم کار کردم که برگردم به خود سابقم
تلاش کردم سعی کردم همه چیز رو به حالت قبل برگردونم
برام مهم نباشه، هیچ چیز و هیچ کس
چون میدونم اهمیت داشتن و توقع داشتن بدترین حس دنیاست و تو رو در خودت و دنیا رو از نظرت تیره میکنه . .
چه امتحانی هست، چه جنگی هست
نمیدونم
تلاش می‌کنم اون کاری رو کنم که خدا میخواد و خدا دوست داره ولی بین همین هم مرددم!
کار دل رو چیکار کنم؟
این مدت بعد از جریانات اخیر
بدترین حس و حالهایی که یه نفر می‌تونه تجربه کنه رو تجربه کردم
از شب بیداری و گریه تا گوش دادن آهنگی که پر از حس غم و تو بارها و بارها باهاش اشک می‌ریزی تا بلکه این قلبت جلا پیدا کنه
همش قرآن رو باز میکنی ببینی راه حلی که بتونی این دوران گذرا رو هم بگذرونی چیه؟
از جناب حافظ کمک میگیری ..
اولین حس ها اولین حالت ها خیلی سخت از ذهن آدم محو میشن
کاش بتونم بجنگم و این حس رو زودتر از بین ببرم و
از خودم دور کنم
بدون اینکه به پایانی متصل بشه ..
اینکه چند روز خوبم و چند روز تو بدترین حالت روحی اصلا نشونه ی جالبی نیست ..
شاید لازم باشه بازم مرخصی اینجا رو تمدید کنم ..

به تاریخ ِ۱۱ بهمن ۰۴
 
«از کی اینقدر بی‌کس شدیم؟
من چرا این‌قدر عصبانی هستم؟
چرا مرده‌هایمان فردا دوباره به زندگی ما برنمی‌گردند؟
چرا همه آن‌هایی که ترک‌مان کردند آخر هفته نمی‌آیند سری بزنند؟
چرا باران این‌قدر کم می‌بارد؟
سهم ما از آب، از زندگی، از زیبایی چیست؟»

از نامه‌های دریابند به عزالدین

+
امشب اصلا حوصله مهمون داری و بیرون رفتن نبود
نه جسمی رو به راهم نه روحی(بغض در گلو ..)

ولی وقتی اختیار با تو نیست مجبوری و این اجبار عین جون کندن میمونه برات ..
اگر نری کلی حرف میزنن بهت که تو چطوری و فلان ..

بگذریم
ازین بلاتکلیفی خسته شدم ..
و واقعا هیچی مثل ِخونه و زندگی آدم نمیشه ..
حتی اگر زیر بمباران باشی ..
💔
 
جهت ِثبت :

بُشـــرا
حَوراء
دِلانهـ
DeLANe
رفیـــق
BiNeShanTarin
بی‌نِشان‌تَرین
ماه صنم
ماه سمین
ماه ثمین
ماه منیر
مهربانو
ماه ِتابان
ماه نِگار
روح بخش
بَهاران
طبیب ِآرزوهایت
رویای ِدیدنت
علاج ِدرد ِمشتاقان
سخن عشق شنیدن دارد
صاحب دِلان
مشتاق ِزندگی
[که مونسِ دل و آرامِ جان و دفعِ غمی!
- سعدی]
لیلی ِدنیای ِمنی
دلستان
جانبخش
تو بخند
شرح پریشانی ِما
قلب ِمبتلا
قلب راست من
قلب بارانی
پناه‌ ِدل
شکوفه های بهار
بهاری
آرام جان و دفع غم
رویای ِمن
بهشت ِمن

+ احتمالا اضافه بشه ..
 
عقب
بالا پایین