نه غذایی هست، نه لباسی و نه آب پاکیزهای، چیزی که بیش از اندازه داریم، بچههایی هستند که کودکیشان را از دست دادهاند. اما دردناکتر این است که اینها خوششانسهای شان هستند.
اما ونسان دیگر از پول در آوردن برای گالری شادمان نمیشد دیگر حوصلهی مشتریانی را که به آنجا میآمدند نداشت. این مشتریان تفاوت میان نقاشی خوب و بد را نمیدانستند و سلیقهی تغییر ناپذیری برای انتخاب نقاشیهای بیارزش و ارزان داشتند.
چیزی هست بهنام "وجدان" که میتوانی به آسانی با یک گلوله خلاصش کنی و برای همیشه از شر حضورِ تُرش رویانهاش راحت شوی اما در این حال، دیگر هیچ گاه عطرِ شادیِ خالص را استشمام نخواهی کرد و صافی کمرنگ اما عمیقِ آرامش، بر زندگیت جای نخواهد گرفت.
«میگی موضوعهایی که اینجا پیدا میکنم دلنشین نیستن؟»
«نه مقصودم اینه که تو نمیتونی به صورتی قاطع از استادانت جدا بشی و راه دیگری پیش بگیری من بی تو خیلی تنها خواهم شد ونسان، ولی میدونم که باید از اینجا بری جایی در دنیا باید باشه که اون رو کاملاً از آن خودت بدونی من نمیدونم کجا خودت باید بگردی و پیداش کنی اما تا ارتباطت رو با مدرسه ات قطع نکنی، به بلوغ نخواهی رسید.»
به راستی که «زندگی» واژهٔ عجیبی است. زخمهای روی بدن خیلی زود التیام مییابند و کمکم که اثر زخمها از بین خواهند رفت، فراموش میکنیم که روزی از همین زخمها خون میچکید.
بعد مکثی کرد و سپس گفت: «میدانی جلیل برای دفاع از خودش به زنهایش چی گفت؟ به دروغ به آنها گفت که من خودم را به او تحمیل کردهام. یعنی آنکار تقصیر من بوده. میفهمی؟ معنی زن بودن توی این دنیا همین است.»