ترس از فقر سالهای پیری، ترس ترس ترس او هیچوقت نمیتوانست از ترس بگریزد ترس مثل تار عنکبوتی آهنی او را در خود گیر انداخته بود. فقط در قصر آبیاش میتوانست آرامش موقتی بیابد.
گاهی وقتها آدم شب بد میخوابد، وقتیکه بیست و نه سالش است و میداند روز بعد قرار است بیدار شود و همچنان مجرد باشد!
در جامعهای که شکست خوردهها فقط دخترهای مجردیاند که در یافتنِ شوهر ناکام ماندهاند...!
آیا میتوانست توضیح بدهد که چرا بعضی وقتها ذهن و فکرش اینطور زیر سایه ابرهای سیاه نگرانی و تشویش قرار میگیرد؟ میتوانست بگوید با آنکه خانواده پر جمعیتی دارد چرا خودش را تنها و بیکس حس میکند؟ اللا کنجکاو شد یعنی در اطراف خودش هم هاله هست؟ اگر هست چه رنگهایی دارد؟ رنگهایش درخشانند یا مات و کدر؟ اما مگر این اواخر در زندگیاش چه چیز درخشانی بوده؟ اصلاً چیز درخشانی بوده؟
طولی نکشید که متوجه شدم در تاریکی تنها هستم. برای همین است که شوقِ بازی را کنار گذاشتم و برای همیشه خودم را سپردم به بی شکلی، به بی حرفی، به حیرت بدون کنجکاوی، به تاریکی، به سکندری خوردنهای طولانی با دستهای گشوده، و پنهان شدن.