به گذشته که فکر میکنم، با تعجب، احساس میکنم ایام کودکی - نوجوانیام، مثل خیلیها، سرشار بوده از آسیبهای بزرگِ مدیریتناشده و شادمانیهای بزرگِ تکرارناشده. ویرانههای شاد. چيزى نمىدانيد از منی كه تن ويرانم را پشت پردههاى گلدار پنهان مىكنم.
بدنش حرف می زد، اما کسی گوش نمیداد. دردش در پوست نبود، در خاطراتی بود که هیچ وقت گفته نشده بودند و حالا، هر زخم تازه، فقط تکرار همان گذشته و همان خاطرات بود.
امروز ۲۰ کیلومتر در شهر پیادهروی کردم. چارهای به جز راه رفتن نداشتم. برای از کار انداختن ذهنم باید تنم خسته میشد. تنم خسته شد اما ذهنم از کار نیفتاد؛ پیشاپیش میدوید و مانند کودکی خستگیناپذیر میرفت و برمیگشت و بدنم را به دنبال خود میکشید.
اما نکته مهم این است که زندگی به شکل رعبآوری پس از فقدان جاری است، یعنی شخص فقید از بین میرود اما شخص سوگوار همچنان باید به زندگی و سوگواری ادامه دهد.