کافه کتاب کتاب‌هایی که میخوانیم!

هرچه انسان کمتر برای ارتباط با دیگران احساس نیاز کند، پایان بهتری در انتظارش است.

اضطراب موقعیت - آلن دوباتن
 
صادقانه بگویم، حوصله ندارم. دوست دارم دست از سرم بردارند.

مواجهه با مرگ - براین مگی
 
دقیقا می‌دونستی داری چیکار می‌کنی، همینش بیشتر از همه درد داشت.

۳۶۵ روز بدون تو - آکیرا
 
گفت: «مرا یادت هست؟»
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟

سال بلوا - عباس‌ معروفی
 
من از کودکی فهمیده بودم که هیچ چیز دردناک‌تر از آن نیست که کسی را دوست بداری و ندانی آیا او هم تو را دوست دارد یا نه.

نازنین - داستایفسکی
 
از بچگی وقتی از چیزی یا کسی عصبانی می‌شدم می‌رفتم گوشه‌ای می‌خوابیدم. انگار خواب دنیایی بود پشت این دنیا. دنیای ساکتی که هیچ ربطی به این دنیا نداشت و تنها مال من بود، نه هیچ‌کس دیگر.

عشق و چیزهای دیگر - مصطفی مستور
 
دردش مثل صدایی بود که هیچ‌کس نمی‌شنید، اما همیشه همراهش بود. نه بلند، نه آرام؛ فقط واقعی.

وقتی نیچه گریست - اروین د یالوم
 
چه شب سراسر ناآرامی را گذراندم؛ آدم، فقط آخرهای شب، یعنی دو ساعت انتهایی را با تقلّا و پیچ و تاب، خوابی زورکی و از پیش اندیشیده را برای خودش دست و پا کند، که نه رؤیاهایش رؤیای واقعی است و نه حتّی خوابش به خواب طبیعی می‌ماند.

- نامه کافکا به فلیسه
 
اگر من توی این زندگی طولانیم چیزی یاد گرفته باشم، اینه که عشق، به ما چیزی که دوست‌ داریم باشیم رو نشون میده و جنگ چیزی که واقعاً هستیم.

بلبل - کریستین هانا
 
میدانی چه چیزی روح مرا خرد می‌کند وارنکا؟ پول نیست، نگرانی‌های روزمره است، این پچ پچ‌های این آدم‌ها، این لبخندهایشان، این لطیفه‌هایشان.

بیچارگان - داستایفسکی
 
عقب
بالا پایین