کافه کتاب کتاب‌هایی که میخوانیم!

با من آنگونه تا کردند که دلم نمی‌آمد با کسی رفتار کنم.

- وحید عیسوری
 
روزهای خوب زیادی کوتاه بودند و اندوه جای آن‌ها را پُر کرد، اندوهی ژرف که تنها خدا می‌داند چه وقت پایان خواهد یافت.

بیچارگان - داستایفسکی
 
من خارج از زندگی خودم تجربه‌ای به دست نمی‌آورم؛ من، تجربه زندگی خودم خواهم بود.

مرگ خوش - آلبر کامو
 
چیزهایی هست که نباید گفت، مگر برای دوستان. چیزهایی هست که نباید گفت، حتی برای دوستان. و بالاخره چیزهایی هست که نباید گفت، حتی برای خویش.

رویای آدم مضحک - داستایفسکی
 
‏به گذشته که فکر می‌کنم، با تعجب، احساس می‌کنم ایام کودکی - نوجوانی‌‌ام، مثل خیلی‌ها، سرشار بوده از آسیب‌های بزرگِ مدیریت‌ناشده و شادمانی‌های بزرگِ تکرارناشده. ویرانه‌های شاد. چيزى نمى‌دانيد از منی كه تن ويرانم را پشت پرده‌هاى گل‌دار پنهان مى‌كنم.

- ديدم ماداک
 
جهان باتلاقی گندیده و مرگبار است که نباید دست و پا زد، آرام آرام باید زندگی کرد و مرد و رفت.

سال بلوا - عباس معروفی
 
آدم‌ها خیال می‌کنند برای زنده ماندن به چیزهای بزرگی احتیاج داریم؛ در حالی که گاهی یک فنجان چای گرم و دستی روی شانه‌ کافی‌ست تا ادامه بدهیم.

- آنا گاوالدا
 
بدنش حرف می زد، اما کسی گوش نمی‌داد. دردش در پوست نبود، در خاطراتی بود که هیچ وقت گفته نشده بودند و حالا، هر زخم تازه، فقط تکرار همان گذشته و همان خاطرات بود.

وقتی بدن نه می‌گويد - گبور مَته
 
امروز ۲۰ کیلومتر در شهر پیاده‌روی کردم. چاره‌ای به جز راه رفتن نداشتم. برای از کار انداختن ذهنم باید تنم خسته می‌شد. تنم خسته شد اما ذهنم از کار نیفتاد؛ پیشاپیش می‌دوید و مانند کودکی خستگی‌ناپذیر می‌رفت و برمی‌گشت و بدنم را به دنبال خود می‌کشید.

- نامه گلاویژ به عزالدین دریابندی
 
اما نکته مهم این است که زندگی به شکل رعب‌آوری پس از فقدان جاری است، یعنی شخص فقید از بین می‌رود اما شخص سوگوار همچنان باید به زندگی و سوگواری ادامه دهد.

خاطرات سوگواری - رولان بارت
 
عقب
بالا پایین