از پنجره به خیابان نگاه میکردم و همه چیز مثل همیشه بود: مردم، ماشینها، مغازهها. اما چیزی درونم شکسته بود که هیچکس حتی به آن نگاه هم نمیکرد. انگار در شهری زندگی میکردم که ساکنانش مرا نمیدیدند.
کنار تختش نشسته بودم و دستش را گرفته بودم. نه به امید بیدار شدن، نه حتی به امید شنیدن صدایش. فقط برای اینکه مطمئن شوم هنوز گرمایی هست که بین ما رد و بدل شود، پیش از اینکه کاملاً خاموش شود.
گاهی غم، اونقدر بزرگه که فقط به شکل سکوت درمیاد. هیچ اشکی نمیریزی، هیچ حرفی نمیزنی. فقط میمونی، در یه اتاقِ بیصدا، با حسی که نه میشه تعریفش کرد، نه فرار ازش.
شبها طولانیتر از همیشه بودن. فکر میکردم این فقط یه توهمه، ولی بعد فهمیدم: زمان، وقتی تنها باشی، کش میاد. مثل تاریکی. و هرچی بیشتر ادامه پیدا کنه، کمتر مطمئن میشی که واقعاً زندهای.