کافه کتاب کتاب‌هایی که میخوانیم!

کلماتش انگار کلمات خود من هستند؛ اما وقتی آن ها را از زبان او می‌شنوم انگار معنای متفاوتی می‌دهند.

پنج‌قدم‌فاصله
 
مردم میگن شخصیت هر آدمی تغییر ناپذیره؛ ولی اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی‌ می‌مونه و نه شخصیت، و در زیر این نقاب غیرقابل تغییر موجودی هست که دیوانه وار در حال تکامله و به شکل غیرقابل کنترلی ماهیتش تغییر میکنه…
جزازکل
 
طوری نگاه می‌کرد که نمی‌تونستم به جای دیگه‌ای نگاه کنم. این‌قدر همون‌طور خیره‌خیره بهم نگاه کرد که حس کردم ضربان قلبم تند‌تر شد و تندتند نفس می‌کشم. چشمای ادوارد پنجره‌ی ذهنش بود. می‌شد وجود مهربونش رو از چشماش کشف کرد، اما چشمای فرمانده مشتاق و زیرک و یه‌جورایی مبهم بود. انگار می‌خواست احساسات واقعی‌ش رو پنهون کنه. واقعا ترسیده بودم که نکنه بتونه از نگاهم هر اون‌چه رو که سعی داشتم پنهون کنم، بخونه و بفهمه.
دختری که رهایش کردی
 
شاید آدم ترجیح می‌داد درکش کنند تا دوستش بدارند.
۱۹۸۴
 
‏ما به اندوه‌هایمان آب و دانه دادیم
‏پرنده شدند
‏پرشان دادیم
‏اهلی‌تر از آن بودند که تنهایمان بگذارند اما
‏دوباره برگشتند
‏با جفت‌هایشان.

-‏رویاشاه‌حسین‌زاده
 
-چرا رنجم می‌دهی؟
-چون دوستت دارم.
آنگاه او خشمگین می‌شد.
-نه، دوستم نداری. وقتی کسی را دوست داریم، خوشیش را می‌خواهیم نه رنجش را.
-وقتی کسی را دوست داریم، تنها یک چیز را می‌خواهیم: عشق را، حتی به قیمت رنج.
-پس، تو به عمد مرا رنج می‌دهی؟
-بله، برای این که از عشقت مطمئن بشوم.
بارون درخت نشین
 
مردم اینجا زندگی نمی کنند تا پولدار شوند ،بلکه به دلیل احساس با شکوهی که از دیدن غروب خورشید و رودخانه ی پالمیکو به آنها دست می دهد اینجا هستند و به دلیل اینکه بچه هایشان با خیال راحت می توانند در اطراف بدوند و نگران غریبه ها نباشن و همسایگانشان را می شناسند و به آنها اعتماد دارند،برایشان این شهر منحصر به فرد است... ما اینجا جامعه ای داریم که همه همدیگر رو می شناسن و به وضع همدیگه توجه دارن ...

باورم کن
 
تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم! وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد … چیزی شبیه غرور! بابا لنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم … بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند … نمیگذارم … نمیخواهم …! بابا لنگ درازِ من همین که هستی دوستت دارم … حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم!.
بابا لنگ دراز
 
هرچه بیشتر می‌آموزی، کمتر می‌هراسی. «آموختن» نه به مفهوم تحصیل دانشگاهی، بلکه به معنای شناختن عملی زندگی.
رمان درک یک پایان
 
به عقیده من بهتر است آدم تلخکام باشد ولی بداند، تا اینکه خوشحال باشد و فریب‌خورده.
رمان ابله|داستایفسکی
 
عقب
بالا پایین