مردم میگن شخصیت هر آدمی تغییر ناپذیره؛ ولی اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی میمونه و نه شخصیت، و در زیر این نقاب غیرقابل تغییر موجودی هست که دیوانه وار در حال تکامله و به شکل غیرقابل کنترلی ماهیتش تغییر میکنه…
جزازکل
طوری نگاه میکرد که نمیتونستم به جای دیگهای نگاه کنم. اینقدر همونطور خیرهخیره بهم نگاه کرد که حس کردم ضربان قلبم تندتر شد و تندتند نفس میکشم. چشمای ادوارد پنجرهی ذهنش بود. میشد وجود مهربونش رو از چشماش کشف کرد، اما چشمای فرمانده مشتاق و زیرک و یهجورایی مبهم بود. انگار میخواست احساسات واقعیش رو پنهون کنه. واقعا ترسیده بودم که نکنه بتونه از نگاهم هر اونچه رو که سعی داشتم پنهون کنم، بخونه و بفهمه. دختری که رهایش کردی
-چرا رنجم میدهی؟
-چون دوستت دارم.
آنگاه او خشمگین میشد.
-نه، دوستم نداری. وقتی کسی را دوست داریم، خوشیش را میخواهیم نه رنجش را.
-وقتی کسی را دوست داریم، تنها یک چیز را میخواهیم: عشق را، حتی به قیمت رنج.
-پس، تو به عمد مرا رنج میدهی؟
-بله، برای این که از عشقت مطمئن بشوم.
بارون درخت نشین
مردم اینجا زندگی نمی کنند تا پولدار شوند ،بلکه به دلیل احساس با شکوهی که از دیدن غروب خورشید و رودخانه ی پالمیکو به آنها دست می دهد اینجا هستند و به دلیل اینکه بچه هایشان با خیال راحت می توانند در اطراف بدوند و نگران غریبه ها نباشن و همسایگانشان را می شناسند و به آنها اعتماد دارند،برایشان این شهر منحصر به فرد است... ما اینجا جامعه ای داریم که همه همدیگر رو می شناسن و به وضع همدیگه توجه دارن ...
تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم! وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد … چیزی شبیه غرور! بابا لنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم … بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند … نمیگذارم … نمیخواهم …! بابا لنگ درازِ من همین که هستی دوستت دارم … حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم!.
بابا لنگ دراز