کافه کتاب کتاب‌هایی که میخوانیم!

بهتر است هرگاه شادی دق‌الباب می‌کند، به جای اینکه مکرر شک کنیم، که آیا ورودش جایز است یا نه، همه‌ی درها را به سویش بگشاییم، زیرا شادی هیچگاه بی‌موقع نمی‌آید. شک ما در این مورد به این دلیل است که می‌خواهیم بدانیم که آیا از هر نظر موجبی برای خشنودی داریم یا نه، مبادا که شادی، افکار جدی و نگرانی‌های مهم ما را مختل کند. اما معلوم نیست که با این افکار و نگرانی‌ها چه چیز را می‌توان بهتر کرد؛ در حالی که شادی سودی بلافاصله دارد.

درباب‌حکمت‌زندگی
 
حتی یک سکه هم در جیبم نبود، اما رویاهای بزرگی در سر داشتم.

کتاب سنگفرش هر خیابان از طلاست
 
برای اینکه دو نفر برای هم خوب باشند،
هر کدام باید ابتدا برای خود خوب باشد.
تا موقعی که متوجه تنهایی خود نشویم،
از دیگری به عنوان سپری
در مقابل تنهایی استفاده می‌کنیم.
فقط کسی که بتواند مثل عقاب
شجاعانه زندگی کند، قادر است
به دیگری عشق پیشکش کند...

وقتی نیچه گریست
 
«ما مسیحی نیستیم، آدم نیستیم، آدم به حساب نیامدیم، بلکه حیوان، حیوان بارکش و حتی بدتر از حیواناتیم. چون این مخلوقات ساده طبیعت زندگی آزاد شیطانی و یا فرشته گونه خود را می کنند، اما ما بر عکس، باید دنیای مسیحیان را که در آن سوی افق قرار دارد بپذیریم و سنگینی مقایسه با آن را تحمل کنیم.»
مسیح هرگز به اینجا نرسید
 
اگر می‌خواهی در سفر عشق شریک باشی باید عشق را بیاموزی. عشق پدیده‌ای آموختنی است. در این آموزش باید ساده‌ترین کار جهان را انجام دهی. ساده‌ترین کار جهان اینست که خود باشی و دشوارترین کار جهان اینست که کسی باشی که دیگران می‌خواهند پس خود را پیدا کن و همان باش که هستی."

زندگی با عشق چه زیباست
 

و آنگاه زنی گفت با ما از شادی و اندوه سخن بگو. و او پاسخ داد: شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست.
چاهی که خنده های شما از آن بر می آید؛ چه بسیار که با اشک‌های شما پُر می‌شود. و آیا جز این چه می‌تواند بود؟
هرچه اندوه دورن شما را بیشتر بکاود جای شادی در شما بیشتر می‌شود. مگر کاسه ای که نوشیدنی شما را در بر دارد همان نیست که در کوره ی کوزه گر سوخته است؟ مگر آن نی که روح شما را تسکین می‌دهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشید اند؟
هرگاه شادی می‌کنید به ژرفای درون دل خود بنگرید تا ببینید سرچشمه شادی به جز سرچشمه اندوه نیست
پیامبرهاودیوانه
 
فقط زندگی در جهانی را تصور کن که در آن آیینه نباشد. تو درباره ی صورتت خیالبافی می کنی و تصورت این است که صورتت بازتاب آن چیزی است که در درون تو است.
و بعد وقتی چهل ساله شدی، کسی برای اولین بار آیینه ای در برابرت می گیرد. وحشت خودت را مجسم کن!
تو صورت یک بیگانه را خواهی دید و به روشنی به چیزی پی خواهی برد که قادر به پذیرفتنش نیستی: صورتِ تو، خودِ تو نیست.

جاودانگی
 
اُوه هیچ وقت وراج نبوده. برایش مثل روز روشن بود که این روزها این یک نقطه ضعیف محسوب می‌شود.این روز ها آدم باید هر آدم کند ذهنی که بغل دستش ایستاده از این در وآن در حرف بزند تا بگویند طرف[خونگرم ]است. اُوه اصلا نمی دانست چطور این کار را بکند.شاید اینجوری تربیتش ‌کرده بودند شاید آدم های هم نسلش برای دنیایی آماده نشده بودند که آدم ها در آن فقط حرف می زنند، ولی عمل کردن ویگر مهم نیست.مردم جلوی در خانه های تازه سازی شده شان می ایستند و پز می دادند،انگار خودشان ساخته اند یک بار هم سعی نکرده اند چیزی را خودشان به دست بیاورند با این حال هی پز می دهند
مردی به نام اوه
 
منتظر ماندن از خصوصیات بشر است.
آدم درست کار با اعتماد منتظر می ماند و نادرست با ترس.
ویکنت‌دونیم‌شده
 
تنها کاری که باید انجام دهیم این است که درک کنیم همه‌مان بنا به دلیلی به این جهان آمده‌ایم که باید نسبت به آن خود را متعهد کنیم. آن‌گاه است که می‌توانیم بر رنج‌های بزرگ و کوچک خود بخندیم و بدون ترس پیش برویم و آگاه باشیم که در هر گام ما مقصودی و منظوری نهفته است.
خیانت
 
عقب
بالا پایین