گفتم به همین سادگی است، آدم این همه به خود مغرور است که خیال میکند هیچوقت از کار نمیافتد، بعد یکباره میبيند که دنیا با سرعت دور میشود و او جا مانده است.
غمناک؟ هیچچیز غمناکی نیست عزیز این دنیا همین است. میخورد ماهی بزرگ ماهی کوچک را ظالم مظلوم را میخورد برای زنده ماندن فقط یک راه هست: جنگیدن! پس چه کار باید کرد؟ نباید ماهی کوچک بود.
به قول مامانی کتاب فروشی جایی است که دهها هزار نویسنده مرده و زنده کنار همدیگر زندگی میکنند اما کتابها ساکت و خاموشاند آنها در سکوت خودشان باقی میمانند تا کسی بیاید و آنها را ورق بزند فقط در صورتی که من زمان کافی برای انجام این کار را داشته باشم آنها داستانهایشان را خونسردانه با جزئیات تعریف میکنند.
هر وقت پولی به دست میآورم اول از همه به سراغ کتاب میروم. نمیدانی وقتی چند کتاب تازه در کیفم دارم چه احساس نشاطی میکنم زندگی واقعی من در کتاب میگذرد.