به مکماهون گفتم: بله جانم، مردم این شهر شاعر متولد میشوند اما شماها شعرشان را کشتهاید. گفتم پهلوانهایشان را اخته کردهاید. حتی امکان مبارزه هم باقی نگذاشتهاید که لااقل حماسهای گویند و رجزی بخوانند... گفتم سرزمینی ساختهاید خالی از قهرمان. گفتم شهر را که کردهاید عین گورستان، پر جنب و جوشترین محلهاش محلهٔ مردستان است.
جنگ چگونه گسترده شد؟ چگونه خودش را جمع و جور کرد؟ از چی ساخته شد؟ چه اسرار دروغها و خیانتهایی سبب آن شد؟ چه عشقها و تنفرهایی موجب آن شد؟ چقدر پول و اسلحه خرج آن شد؟
این که در تمام عمرت با دلی پردرد دور و بر بگردی تا این که از فشار آن منفجر شوی یا این که بگذاری هر پاراگراف هر جمله و هر کلمه از دردی که داری از وجودت به بیرون مکیده شود و نهایتاً از همه چیزهایی که زمانی ارزش طلا داشت و مثل پوستت به تو نزدیک بود تهی شوی.