مشاعره | مشاعره با اشعار فاضل نظری|

نام تو را می‌کند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می‌افتاد چاقویی
 
یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری‌ست
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

درون خاک دلم می‌تپد، هنوز اینجا
به جز صدای قدم‌های تو صدایی نیست
 
تو اگر یوسف خود را نشناسی عجب است
ای که بینا شده چشم تو ز یک پیراهن
 
نتوانست فراموش کند مستی را،
هر که از دست تو یک قطره می‌ ناب گرفت.
 
تیرم به خطا می‌رود اما به هدر، نه
دل خون شده وصلم و لب‌های تو سرخ است
سرخ است ولی سرخ‌تر از خون جگر، نه
 
تیرم به خطا می‌رود اما به هدر، نه
دل خون شده وصلم و لب‌های تو سرخ است
سرخ است ولی سرخ‌تر از خون جگر، نه

هر گاه یک نگاه به بیگانه می‌کنی
خون مرا دوباره به پیمانه می‌کنی
 
هرچه می‌خواهمت از یاد برم ممکن نیست
من تو را دوست نمی‌دارم اگر بگذاری
تیرم به خطا می‌رود اما به هدر، نه
دل خون شده وصلم و لب‌های تو سرخ است
سرخ است ولی سرخ‌تر از خون جگر، نه
 
هنر آن است که عکس تو بیفتد در ماه
ماه در آب که همواره فروریختنی است
 
عقب
بالا پایین