مشاعره | مشاعره با اشعار فاضل نظری|

تو کاری کن ای مرگ! اکنون که خلق
نخواهند مهمان ناخوانده را
 
یک قطره‌ی آبم که در اندیشه‌ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
 
مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
 
مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

تقدیر من از بند تو آزاد شدن نیست
دیدی که گشودی در و من پر نگشودم
 
ماهی تویی و آب؛ من و تنگ؛ روزگار
من در حصار تنگ و تو در مشت من اسیر
 
نهال بودم و در حسرت بهار! ولی
درخت می‌شوم و شوق برگ و بارم نیست

به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست
 
عقب
بالا پایین