مشاعره | مشاعره با اشعار فاضل نظری|

من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم
قطار منتظر هیچکس نمی‌ماند

من هم همینطور
 
دلفریبی و دل‌انگیز ولی ای دنیا
دلربایی مکن از من که دلم با دگری‌ست
 
تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است.
 
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد
 
دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند
بلکه چون برده مرا هم بفروشند، نشد.
 
درخت ها به من آموختند: فاصله‌ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
 
تا از تو هم آزرده شوم سرزنشم کن
آه این منم ای آینه! کم سرزنشم کن
 
دل پر از شوق رهایی‌سـت، ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم
 
عقب
بالا پایین