پاکت نامه [ پاکت‌نامه اختصاصی Nazi ]

به‌نامه یزدان پاک


د‌ل‌های ما که به هم نزدیک باشد دیگر چه فرقی می‌کند که کجای این جهان باشیم؟
دور باش اما نزدیک! من از نزدیک بودن‌های دور می‌ترسم...!



🔹️🔸️🔹️

پی‌نوشت : نامه یک پیام نوشتاری‌ست. نامه معمولاً برای برقراری ارتباط بین دو فرد که در مکان‌های جغرافیایی مختلف هستند به کار می‌رود.

🔺️این تاپیک اختصاصی @.Nazi می‌باشد؛ لطفاً از ارسال هرگونه پیام خودداری کنید.🔺️

«مدیریت بخش ادبیات»
 
سرآغاز هر نامه نام خداست بی نام او نامه یک سر خطاست​
از اولین روزی که دیدمت بگویم؟
دخترک شاد و خنده رو و من همان فرد سرد و مغرور بودم. پیش خودم چنین میگفتم: خیال کردی میتوانی مرا بخندانی؟ محال است.
و اما این محال چه زود به حقیقت پیوست و من هم شدم یکی مثل خودت.
خنده رو و بی خیال اتفاقات ناگوار. شوخ طبع، مهربان و دوست داشتنی.
مگر می شود چنین کسی را دوست نداشت؟ فکر کنم فرض محال است.
وقتی اندوهگین شدی دستانت را گرفتم و در گوشت نجوا کردم: تو انسان خوبی هستی.
تو باعث تغییر من شدی. تغییری از جنس دوستی.
اما چرا این تغییر این چنین زود تغییر کرد؟
چرا دیگر مانند قبل نیستی؟
چرا دیگر از تو یک فرشته دوست داشتنی نمیبینم؟
چرا با به یاد اوردن خاطره هایمان نمی خندم؟
چرا دوست ندارم لحظه ای همکلامت شوم؟
چرا این چراها پاسخی ندارد؟
 
سرآغاز هر نامه نام خداست بی نام او نامه یک سر خطاست​
غریبه ی عزیز...
اگر تنها فرصتم برای زنده ماندن را صرف شناخت تو بکنم. مرا چگونه خواهی دید؟
کنجکاو؟ بیهوده؟ عملگرا؟
می دانی انسان ها را چگونه میبینم؟ مانند کتاب.
گاهی کتاب ها کوتاه و گاه بلند،
گاه بعد از خواندن نیز چیزی نمیفهمی و گاه از صفحه نخست همه چیز آشکار است.
گاه پر محتوا و فلسفی، گاه پوچ و تو خالی... .
نمی توانم کنجکاوی درونم را برای شناخت انسان ها خاموش کنم.
مگر چیز بدی است همیشه دنبال کتاب خواندن باشی؟
 
به نام خدا​
جانانم...
دلم برایت تنگ شده اما...
می دانی چیست؟ در کتابی خواندم دلتنگی دلیل خوبی برای بازگشت نیست.
راست است؟ اگر راست است من چگونه همه ی روز های بدون تو را دوام بیاورم؟
یادم است همیشه کنجکاوی ام را تحسین می کردی و می گفتی نصف بیشتر صحبت هایم سوال است.
آنقدری که گاها میتوانم از یک سایه صدها هزاران سوال طرح کنم،
بی آنکه منتظر پاسخ باشم.
اما کجایی که ببینی من دیگر آن دخترک کنجکاوی که بود نیستم؟
کجایی اولین نفر اشک هایم را پاک کنی و بگویی نگران نباشم؟
همه ی این سوال ها را میبینی؟
این ها سوال های بدون جواب اند. یعنی دیگر نمی خواهم پاسخی بابت شان بشنوم.
راستش خوشحالم که دیگر نیستی،
چون درس مهمی آموختم و تو آموزگار من بودی... .
 
به نام خدا​
نامه اول
می شود یک بار دیگر بپرسی کجایی؟
تا شاید این بار بتوانم حقیقت را بگویم؟
 
به نام خداوند بخشنده مهربان​
نامه دوم
اگر نوشتم: دلم برایت تنگ شده
بی خودی جدی نگیر. این روها دلم برای همه چیز تنگ می شود...
 
به نام خالق توانا​
نامه سوم
معذرت می خواهم...
جای تمام لج کردن هایم. ولی حیف که چقدر دیر می فهمم.
 
به نام آرامش دهنده قلب ها
نامه چهارم
امروز بزرگترین باگ این صفحه از زندگی را پیدا کردم.
ولی شرمم می شود بگویم که آن تو بودی...
 
به نام خالق زیبایی ها
از اول شروع کنم، مانند گذشته؟
از گله ها، شادی ها و شیطنت هایم بگویم؟
یا شاید...
بی خیال چرا آخر هیچ چیز خوب پیش نمی رود؟
 
عقب
بالا پایین