محفل ادبی {دیالوگ‌‌های دلنشین}

«من آدم‌ها رو نمی‌کُشم چون ازشون متنفرم. من می‌کُشم چون فقط اون موقع احساس می‌کنم واقعاً زنده‌ام.»
 
وقتی کسی رو گم می‌کنی، انگار بخشی از خودت رو گم کردی. و تا وقتی پیداش نکنی، هیچ‌وقت کامل نمی‌شی.
 
هیولاها زیر تخت پنهان نمی‌شن، اونا درون ما پنهانن.
ویِل گراهام:
«گاهی تنها تفاوت بین من و اونا، فقط انتخابه.»
 
انسان فقط می‌تونه چیزی رو جعل کنه که یه‌بار در درونش وجود داشته. تمام این تمدن یه دروغ قدیمیه درباره‌ی اینکه ما خاصیم و چیو کنترل می‌کنیم.
مارتی:
«تو زیادی فکر می‌کنی.»
راست:
«تو زیادی کم.»
 
خاطره فقط یه نوع رؤیاست که وقتی بیداریم می‌بینیم.
نلی:
مرگ، سیاهی نیست. مرگه یعنی وقتی زمان با خودش گره می‌زنه.
 
«حقیقت مثل مهه... هر چی دنبالش بری، کمتر می‌بینی. فقط وقتی وایستی، خودش میاد جلو.»
 
اون‌ها می‌خوان من‌و دیوونه کنن، ولی من فقط دارم سعی می‌کنم زنده بمونم. این همون دیوونگیه؟
 
- این دنیا ویرونه‌ای بیش نیست؛ ذات بشر خرابه!
 
  • یه دیالوگ قشنگ تو فیلم پدرخوانده هست که میگه:
    بهم نگو که پشت سر من چی گفتن،بهم بگو چرا انقد پیشت راحت بودن تا درباره من حرف بزنن. . .!!
 
  • پاتریک:چرا هیشکی بهم اهمیت نمیده باب؟
    باب:شاید بخاطر اینکه تو به همه اهمیت میدی..
 
عقب
بالا پایین