دلنوشته وهم همدم | قلم atusa

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .YEGANEH.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
***
شب بی‌صدا روی شانه‌ام نشست و بوی تنهایی گرفت.
جایش روی بالش، مثل سایه‌ای خاموش مانده بود.
ساعت‌ها می‌گذشتند، اما هیچ‌کدام دلِ تیک‌تاک نداشتند.
ماه با مهربانیِ دور نگاهم می‌کرد؛ مثل کسی که فقط می‌فهمد نه اینکه کاری کند.
آن شب فهمیدم دلتنگی صدایی ندارد، فقط نفس را کند می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
صفحهٔ تلفن، بی‌رحمانه خاموش ماند.
هر لرز کوچکی از گوشی، امید را از خواب بیدار می‌کرد.
می‌خواستم بنویسم، اما چه؟ «دلتنگم؟» کم بود برای دردی که تا استخوانم رفته بود.
سکوت بین پیام‌هایم بلندتر از هر فریادی بود.
گاهی انتظار مثل چای سرد روی میز است؛ تلخ و بی‌جان، اما نمی‌توانی رهایش کنی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
بوی ادکلنش هنوز در اتاق می‌چرخید، انگار نرفته بود.
صدای خنده‌اش از گوشهٔ ذهنم برمی‌خاست و روی لب‌هایم می‌نشست.
چشم‌هایم را بستم دیدم کنارم نشسته، دستم را گرفته و دارد از فردا حرف می‌زند، اما وقتی پلک گشودم تنها نور زرد لامپ روی صندلی خالی افتاده بود.
گاهی خیال ناجی روح است، حتی اگر دروغ بگوید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
کوچه‌ها همان‌اند، اما قدم‌هایم صدایی غریبه دارند.
باد مثل پیکری بی‌قرار، در موهایم می‌پیچد و از او می‌پرسد.
هر سایه، شبیه ردِ حضورش است که جا مانده و محو نمی‌شود.
کافهٔ همیشگی‌مان بی‌لبخند او، طعم کهنگی گرفته است.
شهر زنده است، اما برای من با رفتنش مُرده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
در حافظهٔ گوشی‌ام هنوز پیام‌هایش نفس می‌کشند.
هر واژه تکه‌ای از روزهایی‌ست که دیگر برنمی‌گردند.
می‌خوانمشان آرام، انگار دعاهای شبانه‌ام باشند.
کاش می‌شد صدا را هم ذخیره کرد، یا عطر را، یا نگاه را.
حالا فقط واژه‌ها مانده‌اند و من که هر بار از نو به آن‌ها دل می‌بندم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
دلتنگی آرام نمی‌کُشد؛ ذره‌ذره با لبخند می‌سوزاند.
هر صبح نبودنش را مثل لباسی تنگ بر تن می‌پوشم.
حتی آینه خسته‌تر از من نگاه می‌کند.
روزها رنگِ خاک گرفته‌اند و شب‌ها بوی او را می‌دهند و من هنوز، یاد نگرفته‌ام چطور بی‌ او نفس بکشم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
برگهٔ کوچک مثل شعله‌ای ناگهانی در تاریکی چشمک زد.
قلبم لرزید و لبخندم نرم و آرام، فضای اتاق را پر کرد.
لرزه‌ای نامحسوس، شادی و حیرت را با هم در رگ‌هایم می‌چرخاند.
لحظه‌ای زمان ایستاد و دنیا برایم ساکت شد و من فهمیدم، درونم چیزی زنده شده که تا همیشه همراه من خواهد بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
چشم‌هایم را بستم و او را تصور کردم، کوچک و لطیف میان من و کیارش.
هر حرکتش صدای خنده و نفس‌های تازه‌ای را در ذهنم می‌آورد.
خانه پر شد از گام‌های کوچک و سایه‌های روشن آینده.
حتی نبودنش در این تصویرِ خیال کم‌رنگ شد و من، آرام میان امید و رویا لبخند زدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
لبخند روی لب‌هایم، دفتری پنهان از حقیقت بود.
هرروز، زندگی درونم را همچون گوهری مخفی نگاه می‌داشتم.
ترس و شادی با هم در رگ‌هایم می‌رقصیدند؛ مبادا زمان از من جلو بزند.
راز روی دوش قلبم سنگینی می‌کرد و در عین حال، گرمابخش بود.
می‌دانستم وقتی بازگردد، همه چیز معنا پیدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
قلم را برداشتم و کاغذ را لمس کردم، انگار دستش را می‌گیرم.
واژه‌ها روی صفحه می‌لغزیدند و صدای او را در ذهنم تکرار می‌کردند.
نامه‌ها پلی بودند میان فاصله و دلتنگی، میان امید و انتظار.
هر جمله‌ خاطره‌ای بود که هنوز اتفاق نیفتاده، اما واقعی بود و من در هر کلمه با او حرف می‌زدم، حتی اگر جهان صدایم را نمی‌شنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین