مجموعه اشعار مصاف | اثر ریپر

غم، به آفاق جهان ریشه‌ی پنهان زده بود
اشک، در کوچه‌ی ما خط فراوان زده بود
ما ولی خسته شدیم از همه‌ی دلسردی
کاش امید، به دل خسته‌ی ما جان زده بود
 
سقف هر خانه ترک‌خورده‌ی یک تاریخ است
نام هر کودک بی‌نان، غم یک تبریخ است
به خدا مردم ما دشمن شادی نبودند
روزها قاتل این قوم دل‌آگاه شده‌اند
 
شهر در دست شعور لحظه‌ای آرام است
اما آرامشش این‌بار، کمی بی‌کام است
در دل کوچه، صدایی به دعا می‌گوید
“کاش این درد، از این نسل کمی بردارد”
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
آسمان گریه نکرد، ابر سیاهش نگریست
دل ما گریه نکرد، بغض نجاتش نگریست
هرکجا فقر، قدم‌های جوانی بشکست
در همان نقطه‌ی تکراری، امیدش بگریست
 
گوشه‌ای از شب شهر، بغض خاموشی خورد
دست یک مرد شکسته به بی‌نونوشی خورد
کاش این خاک بداند که هوای مردم
بیش از این تاب چنین سردی جان‌کاه ندارد
 
بوی خستگی از خانه‌ی ما کم نشدست
گره‌ی فقر از این پنجره‌ها کم نشدست
ما دعا کردیم اما به همان دیواران
رحم آیینه‌ی بی‌نور جهان دم نزدست
 
نام ما روی لب بادِ زمستان مانده
بغضِ ما از تهِ یک زخم دلستان مانده
ما که بودیم؟ همان قومِ نجیبِ بی‌نان
درد ما را به دل جاده‌ی بی‌خان مانده
 
به گمانم که زمان، خسته‌تر از ما شده بود
به گمانم که جهان، کاسه‌ی صبری ته بود
خلق اما به دل خویش امیدی دارد
می‌دود تا نرود آنچه که فردا شده بود
 
سایه از روی دل خسته کنار ایستاده‌ست
نور اما به هوای سفرش آماده‌ست
روزها می‌گذرد، باز کسی می‌پرسد:
“تهِ این کوچه چرا این همه بغض افتاده‌ست؟”
 
کوچه از کودکی خسته‌ی ما خسته‌تر است
روحِ یک نسل در این خاک کمی پرده‌تر است
کاش این خاک، تبسم به لب مردم داد
کاش صدبار، امید از دل شب، گرم‌تر است
 
عقب
بالا پایین