مجموعه اشعار مصاف | اثر ریپر

درد آرام به جان شب ما می‌ریزد
اشک در چشم همین خانه هوا می‌ریزد
خسته شد شانه‌ی این قوم ولی پابرجاست
تا که شاید کمی از زخم جهان بریزد
 
آی فردا، تو بیا دیر نکن بر دل ما
نفس شهر شده لب‌به‌لب این بغض سرا
ما هنوز از تهِ یک زخم نفس می‌کشیم
تا که روشن شود این پنجره با نورِ شما
 
پیرِ این قوم، دل نوجوانان شده است
رنج، در سینه‌ی ما سخت نمایان شده است
دست بردار زمان! قلب جهان زخم‌خور است
زخم‌ها کار همین غصه‌ی بی‌جان شده است
 
آبرو، لابه‌لای کوچه ترک می‌خورد باز
درد از چهره‌ی یک نسل نمک می‌خورد باز
کاش یک‌بار جهان سمت عدالت می‌رفت
و از این تکرار فرسوده، فلک می‌مرد باز
 
روزها سخت، ولی مردم ما سخت‌ترند
مثل یک ریشه به خاک وطن، پیوست‌ترند
تا زمانی که دل از بوی امیدی لبخندد
شب اگر صدبار بیاید، به خدا، زودترند
 
سقف ما ریخت ولی قلب کسی نشکسته
غم اگر بود، نفس‌های امید نرفته
ما به فردا برسیم چشم به راهیم هنوز
دست در دستِ هم، از این همه درد رسته
 
نام ما در دل این خاک از اول غم بود
رنج با مردم ما هم‌نفس و هم‌دم بود
با همه سختی این شهر، امید آخر کار
در دل مردم ما روشن و محکم بود

پایان
۰۵.۰۲.۱۱
۰۰:۱۲
 
عقب
بالا پایین