دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات طوفان ]

من یادم نمیره که بعدش اومدی منت کشی. هم خدا رو میخواستی هم خرما رو.
من جز تو به کسی رو می‌دادم؟ یادته چه جوری طرفداری تو می‌کردم؟
اما تو خودت انتخاب کردی. اونم... .
با اون پیامات که دوسال تمومه داری میفرستی فقط اذیتم میکنی.
فقط باعث میشی بیشتر یاد اون روزا بیفتم.
بیشتر یاد غصه‌هایی که می‌خوردم بیفتم.
تو از اول لیاقتت همون بود.
 
اون بیش از حد شبیه تو بود. بیش از حد دوست داشتنی و کاریزماتیک.
بیش از حد قابل اعتماد و بیش از حد مهربون.
اما اون قصه رو مثل تو تموم نکرد.
و این باعث میشه الان تنها کسی باشه که شاید یه روزی دلم براش تگ بشه.
 
دوست داشتنِ تو و اهمیت دادن به تو بزرگترین گناه زندگیم بود.
 
دفترچه خاطرات عزیزم.
حالا فرقی نداره تو گذشته چه اتفاقی افتاده.
از مشاوره دادن احساس خوبی نصیبم میشه و باعث میشه بی‌خیال غم و غصه‌هام بشم.
اینکه به کسی کمکم کنم برام لذت بخشه.


 
یادم پارسال که فراخوان مسابقه روبیک داخل مدرسه رو داده بودن، خیلی از بچه‌ها رنگ تفریح‌ها هم تلاش می‌کردن که بتونن تو زمان کمتری حلش کنن.
من همیشه کسی بودم که عاشق یاد گرفتن بود، حتی اگه اون چیز سخت‌ترین چیز دنیا بود دوست داشتم یادش بگیرم.
از بچگی عاشق مکعب روبیک بودم ولی هر دفعه به خودم می‌گفتم الان نه.
اما یه اتفاقی افتاد که باعث شد منم برم سمتش.
تارا، یکی از همکلاسیام و از نظرم یه دختر خاص و استثنائی بود. فوق‌العاده خوش فکر.
تارا از قبل روبیکو بلد نبود ولی از وقتی این فراخوانو که شنید، زودی یه روبیک گرفت و از ریحانه خواست یادش بده.
زمان کم بود، راه زیاد بود اما این تارا بود و کلی ذوق یادگیری با یه عالمه فرمول رو به روش که باید حفظشون می‌کرد.
 
یکی از همکلاسیای دیگم که اسمش ریحانه بود، از چند سال پیش روبیکو بلد بود و تو زمان خیلی کمتری نسبت به تارا حلش می‌کرد.
ما هیچکدوم فکر نمی‌کردیم یه روزی تارا برنده مسابقه بشه اما چجوری شو باید تعریف کنم.
می‌گذره و می‌گذره این وسط هم تارا تلاش می‌کنه و هم ریحانه.
اما روز مسابقه ریحانه سرما می‌خوره و در نتیجه غایب میشه.
اون روز تارا با وجود اینکه هنوز یه هفته هم از یاد گرفتنش نمی‌گذشت، بین کلاس‌ هفتمیا برنده و اول میشه.
این واقعا یه معجزه خاص بود. منم گاهی اوقات جا می‌زنم، خسته می‌شم، غر می‌زنم ولی تلاشای تارا یه لحظه‌م بهم اجازه متوقف شدن نمیده.

 
بعد اون من از 9 م آذر ماه شروع کردم که بتونم روبیک سه در سه رو یاد بگیرم اونم با وجود لجبازی و کله‌شقی‌م.
دلم می‌خواست نشون بدم که منم می‌تونم. خلاصه امتحانای میانترم بود و روبیک و من.
اما با وجود اینا یادمه شبا هم بیدار می‌موندم فقط برای اینکه یادش بگیرم.
آخر سر یاد گرفتم. خیلی برام لذت بخش بود وقتی برای اولین بار خودم حلش کردم.
با دستای خودم. انگار معجزه می‌کردم.
بعد اون منی که عاشق روبیک بودم بیشتر شیفته‌ش شدم.
به یه نفر دیگه‌م یادش دادم با اینکه فوق‌العاده دیر یادگیره و سه ماه طول کشید یاد بگیره.
ولی می‌خواستم اونم معجزه رو حس کنه.
بعد خوردیم به جنگ و منی که می‌خواستم روبیک چهار در چهارم یاد بگیرم.
اوضاع که آروم‌تر شد، یهکی شو سفارش دادم.
ولی از شانس خوبش داره اون گوشه خاک می‌خوره چون اصلا وقت نمی‌کنم. -2-28-{}"
 
کلاس چهارم که بودم، یه دختری تو کلاسمون بود اسمش اسما بود.
من اصلا رابطه خوبی با این دختر نداشتم. گرچه با بقیه‌م نداشتم ولی خب من و اسما متضاد هم بودیم.
(آهنگ سیاه سفید حامیم پلی بشه لطفا.)
چون اسما یه دختر شاد و پرانرژی و مخصوصا دختری بود که همه تو مدرسه دوسش داشتن.
از اینا که سرش دعوا بود ولی من نه. همیشه معلما دوسم داشتن چون اونطوری که اونا میخواستن بودم.
چون ساکت، جدی ، آروم و درسخون بودم و مهمتر از همه سرم به کار خودم بود و هیچ آزاری واسه بقیه نداشتم.
 
خلاصه بگذریم.
روز تولدم که بود، خیلی عادی رفتم نشستم سر جام.
اون موقع ردیف وسط و تقریبا میز سوم میشستم.
اسما و بغل دستیشم پشت سریای من بودن. همین که نشستم اسما گفت نازنین زیر میزتو نگاه کن. دیروز کتابتو جا گذاشته بودی.
حالا واکنش من: کتابممم؟!!
چون من مثل همیشه خیلی منظم بودم و محال بود چیزیو جا بذارم و تازه اگه جا گذاشته بودم می‌فهمیدم خب!
بعد با تعجب زیر میزمو نگاه کردم که دیدم بعله! یه کادو اون زیر جا خوش کرده.
بماند چقدر خوشحال شدم و به روی خودم نیووردم. ولی کتابی که بهم هدیه داد، قشنگ ترین هدیه عمرم بود.

 
می‌دونی همیشه اون صحنه تو ذهنم تکرار میشه، بارها و بارها.
صدای گریه خودم تو گوشم میپیچه و من مطمئنم اون دختربچه یه گوشه‌ای از این
دنیا هنوز تو اون خاطره گیر کرده. اون هنوزم داره گریه می‌کنه.
دلم می‌خواد بغلش کنم بهش بگم منو داری ولی نمی‌تونم.
اونا هیچ کاری براش نمی‌کنن اونا بهش اهمیت نمی‌دن.
منظتر میشن تا گریه‌ش بنده بیاد.
راستش اون روز هیچکس ازش نپرسید چش شده.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)MAHAK
عقب
بالا پایین