دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات طوفان ]

خودمم متعجبم که چطور انقدر زود بزرگ شدم.
چطور این همه راهو تو زمان کمی طی کردم.
نمیدونم چطور ولی بدون راه‌هایی که تو میخوای بری رو من قبلا آسفالت کردم.
 
زندگیم پرشده از معماهایی که هیچوقت حل نمیشن.
پر از راز، پر از ناگفته‌ها. پر از چیزایی که هیچوقت قرار نیست بفهمم.
توی کتاب بادبادک باز نوشته بود فقط یه گناه وجود داره و اون دزدیه.
وقتی به کسی دروغ میگی حقشو از دونستن حقیقت میدزدی.
وقتی کسیو به قتل میرسونی حق عزیزانش و از داشتن اون میدزدی.
چقدر تو زندگی من دزدی شده.... .
 
از اینکه دوباره کسی باشه تو زندگیم که بخوام همیشه بهش فکر کنم متنفرم.
از اینکه به یه آدم اهمیت بدم متنفرم.
از اینکه پیش کسی درد و دل کنم متنفرم.
من از تو متنفرم!
وجودت اذیتم میکنه. باعث میشی یاد همه شکستام بیفتم.
یاد همه چیزایی که حقم بود. یاد همه تراژدیای زندگیم.
و نمیدونم چطور بهت اهمیت میدم.
لطفا اینقدر خوب نباش.
 
میشه بری و دیگه هیچوقت نیای؟
میشه باعث اذیت شدنم نشی؟
میشه فکرمو راحت بزاری؟
 
منم منتظرت موندم، اما اومدی؟! نیومدی.
جواب سوالامو دادی؟! نه ندادی.
یادمه از همون وقت که کوچولو بودم، عاشق سوال پرسیدن بودم.
همیشه سوال میپرسیدم. اما هیچوقت یه جواب درست بهم نمیدادن.
 
هیچوقت من رو نبخشین!
من یا کاریو انجام نمیدم،
یا انجام بدم بازم تکرارش میکنم.
 
کسی که منتظرت می‌زاره خیلی خطرناکه.
اینو با همه وجودم حس کردم. اونا میتونن هر کاری بکنن.
 
ببخشید بابت اینکه انقدر لجبازم.
ببخشید بابت اینکه هیچوقت نگفتم ببخشید.
ببخشید بابت اینکه هیچوقت خوب نبودم.
ببخشید بابت اینکه همیشه سرد بودم.
ببخشید بابت اینکه اون فکرو کردی.
ببخشید بابت اینکه نتونستم غرورمو بشکنم.
ببخشید بابت همه‌چی.
 
الان که می‌بینم می‌فهمم چقدر بد بودم.
الان خیلی چیزا فهمیدم.
الان میفهمم که من هیچوقت نتونستم گوشه‌ای از چیزایی که دیگران میخوانو برآورد کنم.
مثل یه خودخواه.
ولی خودخواه نبودم راستش من فقط بلد نبودم.

 
ولی من هیچوقت نمیخوام دوباره برگردیم به اون دوران.
 
عقب
بالا پایین