رﻓﺖ و ﻏﺰﻟﻢ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ راﻫﺶ ﻧﮕﺮان ﺷﺪ
دﻟﺸﻮره ی ﻣﺎ ﺑﻮد دل آرام ﺟﻬﺎن ﺷﺪ
در اول آﺳﺎﻳﺶ ﻣﺎن ﺳﻘﻒ ﻓﺮو رﻳﺨﺖ
ﻫﻨﮕﺎم ﺛﻤﺮ دادن ﻣﺎن ﺑﻮد ﺧﺰان ﺷﺪ
زﺧﻤﻰ ﺑﻪ ﮔِﻞ ﻛﻬﻨﻪ ی ﻣﺎ ﻛﺎﺷﺖ ﺧﺪاوﻧﺪ
اﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ رﺳﻴﺪﻳﻢ ﻫﻤﺎن زﺧﻢ دﻫﺎن ﺷﺪ
آﻧﮕﺎه ﻫﻤﺎن زﺧﻢ ﻫﻤﺎن ﻛﻮره ی ﻛﻮﭼﮏ
ﺷﺪ ﻗﻠﻪ ی ﻳﮏ آه ﻣﺴﻴﺮ ﻓﻮران ﺷﺪ
ﺑﺎ ﻣﺎ ﻛﻪ ﻧﻤﮏ ﮔﻴﺮ ﻏﺰل ﺑﻮد ﭼﻨﻴﻦ ﻛﺮد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
ما حسرت و دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید ، زلیخا که جوان شد
یک حافظه کهنه،دو سه تا عطر،گل سَر
رفت و همه دلخوشی ام این چمدان شد
با هرکه نوشتیم چه ها کرد به ما گفت
مصداق همان وای به حال دگران شد..
حامد عسکری