اختصاصی ترآ

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -Taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
خبرنداشتن از حال من، بهانه‌ توست
بهانه‌‌ی همه‌ ظالمان شبیه هم است
 
محرمی نیست وگرنه که خبر بسیار است
رمق ناله کم و کوه و کمر بسیار است

ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید
بنویسید که اندوه بشر بسیار است

ساقه‌های مژه‌ام از وزش آه نسوخت
شُکر! در جنگل ما هیزم تَر بسیار است

سفره‌دار توام ای عشق بفرما بنشین
نان ِجو، زخم و نمک، خون ِجگر بسیار است

هر کجا می‌نگرم مجلس سهراب‌کُشی است
آه از این خاک، بر آن نعش پسر بسیار است

پشت لبخند من آیا و چرایی نرسید
پشت دلتنگی‌ام اما و اگر بسیار است

اشک ، آبادی چشم است بر آن شاکر باش
هرکجا جوی روانی است کپر بسیار است

سال‌ها رفت و نشد موی تو را شانه کنم
چه کنم دوروبرت شانه به سر بسیار است

حامد عسکری
 
نه می‌دانم چرا بار سفر بستم که بگشایم
نه می‌دانم کجایم تا ز راه رفته بازآیم

مرا از نیستی دعوت به هستی کرد نجوایی
پذیرفتم ولی ای‌کاش می‌گفتم نمی‌آیم

چه خیری دیده‌ بودی از وجود ای مهربان مادر
که بردی رنج هستی را و آوردی به دنیایم

گرفتم در بهشت آدم خطایی کرد، حرفی نیست
چرا من جای او در خاک روحم را بفرسایم

نیاوردم به این زندان کسی را با خودم گفتم
گر از رنجی نمی‌کاهم به رنجی هم نیفزایم

تو تنها اتفاق خوب دنیای منی اما
تو هم ای عشق با تنهایی‌ام بگذار تنهایم

به هرجا پر زدم با سر زمین خوردم، نفهمیدم
که سقفی شیشه‌ای بین من است و آرزوهایم

من از خاطر نبردم هرگز اقیانوس بودن را
کنون شاید کویر اما هنوز از دور دریایم

ز خواب مرگ بیدارم مکن صبح قیامت هم
که با این خسته‌جانی تا ابد باید بیاسایم

فاضل نظری
 
این شعر از #فاضل_نظری :)

نیستم غمگین گر از من دل بریدند این و آن
عشق‌ ورزیدن به جز تمرین تنهایی نبود....
 
در کوله بار قسمت ما غم زیاد بود
کم بود عمر ما و همین کم زیاد بود
نظری
 
با غمِ تنهایی‌ام ، دیگر مدارا کرده‌ام...
با خودم یک خلوتِ جانانه بر پا کرده‌ام!

آخرش یک شب گلوی بغض را خواهم گرفت،
من که هرشب گریه‌هایم را تماشا کرده‌ام،

گفته بودم بی‌تو میمیرم خدایی راست بود!
چند وقتی هست هی امروز و فردا کرده‌ام!

من حواسم نیست از روزی که رفتی چندبار
چند‌بار این درد سرکش را مداوا کرده‌ام...
 
سر یک سوء تفاهم، من و تو، ما نشدیم
دختر من به تو میرفت، اگر قسمت بود...
 
چیزی نصیب من نشد از کارگاه عشق
غیر از غمی که از سر من هم زیاد بود .
 
خسته‌ام، مثلِ جوانی که پس از سربازی،
بشنود یک نفر از نامزدش دل برده!

مثل یک افسرِ تحقیقِ شرافت‌مندی
که به پرونده‌ی جرمِ پسرش بَرخورده...

خسته‌ام مثلِ پسر بچه که در جای شلوغ
بینِ دعوای پدر مادرِ خود گم شده است!

خسته مثل زن راضی شده به مُهرِ طلاق،
که پس از بختِ بدش، سوژه‌ی مردم شده است!

خسته مثلِ پدری که پسر معتادش
غرق در دردِ خماری شده فریاد زده

مثل یک پیرزنی که شده سربارِ عروس!
پسرش پیشِ زنش، بر سر او داد زده...
 
من که می‌دانم تو از آنم نخواهی شد ولی
با همین جنگیدن دائم برایت دل خوشم ؛
 
عقب
بالا پایین