« یوسف کنعان من کنعان شعرم پیرشد،
باز آی ازمصر باور کن که دیگر دیرشد،
دردِ هجرت چشم یعقوب دلم راپیر کرد!
پس توپیراهن بیاور نالهام شب گیرشد
ای که چون موسی عصایت را به دلها میزنی
مردم از غم این عصا درقلب من تیر شد!
ای مسیحای تمام شیعیان عیسای من!
نی غلط گفتم که عیسائیت عالم گیر شد
فصل غم اندوه بی پایان خزان بی بهار
شعله زد بر خاک خاک سرزمینم قیر شد
آسمان سینه ام ابریست ای باران ببار...
بس نباریدی دلم چون سوره ی تکویر شد».