اختصاصی نـورُ الـظِّـــلـــال | دِلــــانـه‌حَنیـسا

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان
که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما
بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است
خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد

بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال
چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد

خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت
بفرما لعل نوشین را که زودش با قرار آرد

در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ
نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد


جناب ِ
حافظ
 
حال من با چای هل دار و عسل بهتر نشد
با کمی دمنوش پونه لااقل بهتر نشد

فال حافظ ، شعر نیما ، مثنویِ معنوی
بالاخص با نسخه شیخ اجل بهتر نشد

پیش خود گفتم بیایم با خدا صحبت کنم
با نماز و روزه و خیر العمل بهتر نشد

غوره ای حلوا نشد با اینکه صبرم پر شده
تجربه کردم وَ دیدم با مَثَل بهتر نشد

سحروجادو با هزاران وِرد و فوت و سَر کتاب
طالعم با حرکت ماه و زحل بهتر نشد

عاشقم ، سرگشته و دیوانه شعرم ولی
درد من با گفتن حتی غزل بهتر نشد

یکنفر باید به این معشوقه ام حالی کند
مثل کودک حال من جز در بغل بهتر نشد !

جناب ِ
علی قهرمانی
 

چنان داغ دل، داغ دل دیده ام
که حال خود از لاله پُرسیده ام

به هر جا چمن در چمن، گل به گل
همان مُهر داغ تو را دیده ام

کدامین چمن را گل از گل شکفت
کز آن بوی نام تو نشنیده ام؟

به بوی تو، تنها به بوی تو بود
که هر جا گلی دیده ام، چیده ام

دلم را به هر آب و آتش زدم
که چون شمع در گریه خندیده ام

همه هفت بندم همین یک نواست
چو نی در هوای تو نالیده ام

ز راز دلم باد بویی نبرد
که چون غنچه سربسته خندیده ام

ز باغ دلم یک بغل پر غزل
برای گل روی تو چیده ام

جناب ِ
قیصر امین پور
 
بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدای محبت شده باشد

دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد

دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟
باغی ست که آلوده به آفت شده باشد

خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!

از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!

شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد

مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد!

جناب ِ
 لاادری
 
رک بگویم از همہ رنجیده‌ام
از غریب و آشنا ترسیده‌ام

رد پای مهربانے نیست، نیست
من تمام کوچہ را گردیده‌ام

سال‌ها از بس کہ خوشبین بوده‌ام
هر کلاغے را کبوتر دیده‌ام

وزن احساس شما را بارها
با ترازوے خودم سنجیده‌ام

بیخیال سردے آغوش ها
من بہ آغوش خودم چسبیده‌ام

من شما را بارها و بارها
لا بہ لاے هر دعا بخشیده‌ام

من تمام گریه‌هایم را شبے
لابہ لاے واژه ها خندیده‌ام!


جناب ِ
فریدون مشیری
 
وقتی دلم به سمت تو مایل نمی شود
باید بگویم اسم دلم دل نمی شود

دیوانه ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه ی تو است که عاقل نمی شود

تکلیف پای عابرمان چیست آیه ایی
از آسمان فاصله نازل نمی شود

خط میزنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی ز پنجره داخل نمی شود ؟

می خواستم رها شوم از عاشقانه ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی شود

تا نیستی تمام غزل ها معلق اند
این شعر مدتی ست که کامل نمی شود


بانو
زنده یاد نجمه زارع
 
دیر می‌آیی ولی من راضی‌ام حتی به دیر
برنمی‌آید به غیر از صبر، کاری از اسیر

جانِ من با مهرِ تو پیوند خورده‌است از ازل
پس بخواهم یا نخواهم، ناگزیرم ناگزیر

زخم اگر از سوی تو باشد برایم مرهم است
با توأم ای عشق! ای رنجِ همیشه دلپذیر!

در هوایت پرزنان می‌آیم اما نااُمید
باز می‌گردم چنان فواره‌های سربه‌زیر

دیدنِ روی تو سهم من نخواهد شد، ولی
کاش گاهی رد شوی مانند باد از این مسیر

دلبری آری، ولی دل‌دادگی رسم تو نیست
لااقل برگرد و جان خسته‌ام را هم بگیر

دل به دریاها بزن از تَر شدن هرگز نترس
عاشقانه زندگی کن، عاشقانه‌تر بمیر...

بانو
الهه‌سلطانی
 

تا زمانی که جهان را قفسی می‌دانم
هر کجا پر بزنم طوطی بازرگانم

گریه‌ام باعث خرسندی دنیاست چو ابر
همه خندان‌لب از اینند که من گریانم

حاضرم در عوض دست کشیدن ز بهشت،
بوی پیراهن یوسف بدهد دستانم

دوستان هیچ نکردند و رسیدند به تو
من به دنبال تو می‌گردم و سرگردانم

زهد ورزیدم و غافل که عوض خواهم کرد
تاری از موی تو را با همۀ ایمانم




جناب ِ
سجاد سامانی
 
دل به هرکس می‌سپاری پای احساست بمان
من که رفتم، پای قلب قدر نشناست بمان

من به گل‌هایی که می‌خشکند عادت کرده‌ام
تو همیشه عاشق ارکیده و یاست بمان

زود دستم را زمین انداختم در این شانس‌آزمایی
با همان سرباز و شاه و بی بی و آست بمان

ظاهرا معیار تو چیزی به غیر از عشق بود
تا ابد پایبند آن معیار و مقیاست بمان

کند و کاو و فکر کردن مال قبل از عاشقیست
عاشق هرکس که هستی پای احساست بمان


جناب ِ
لاادری
 
گفتی که «عشق، معجزه‌ی فصلِ باور است»
دیدی که این سرابِ خوش، از زهر بدتر است؟

در حبسِ تن، جوانیِ دل پیر گشت و ریخت
این خطِ خون، کنایه‌ای از زخمِ خنجر است

بنگر به نقره‌زارِ سرم، این تقاصِ درد
این برف، یادگارِ همان شامِ آخر است

گفتی زمان، غبارِ تو را پاک می‌کند
این وعده‌ی دروغ، چه وحشت‌آور است!

در ساغرم به جای طرب، خونِ دل نشست
این مستیِ حزین، همان قدحِ آخر است

ای مرگ! ای که نامِ تو شد «انتهایِ من»
بشکن سکوتِ خاطره را، مرگ خوش‌تر است

صهبا! به انتظارِ فراموشی‌ات بمیر
کاین شهر، بی‌حضورِ رخش، چون خاکستر است

جناب ِ
لاادری
 
عقب
بالا پایین