اختصاصی نـورُ الـظِّـــلـــال | دِلــــانـه‌حَنیـسا

شروع شد قصه از اونجا
دقیقا بعد کنکورم
سر کلاس دانشگاه
منو کرد عشق تو کورم

شروع شد قصه از اونجا
که از تو جزوه می‌خواستم
شماره دادی و از شوق
نمی‌شد رو پاهام وایستم

اصلاً اون شب نخوابیـدم
تا صبح هی رویا می‌بافتم
من اون درس و بلد بودم
یه عالم جزوه‌ام داشتم

بهونه‌م بود که این‌جوری
بتونم به تو نزدیک شم
خودم رو کشتم هر ترم که
بتونم هم‌کلاسی‌ت شم

زمان انتخاب واحد
فقط این شده بود کارم
ببینم تو چی برداشتی
منم همونو بردارم

گذشت و هی گذشت و هی
منو وابسته‌تر کردی
تا اون روزی که قول دادی
باهام تا خونه برگردی

باهم تا خونه برگشتیم
شبیه فیلم رمانتیکا
بهت گل دادم و گفتی:
«نمیاد به تو این چیزا»

بهم گفتی: «کنارم باش
منم مردونه می‌مونم»
عجب مردونه پام موندی!
دمت گرم! خیلی ممنونم…

به من میومد این چیزا
به تو اما نمیومد
که با این‌که با هم بودیم
ولی باز جام یکی اومد

حلالت کردما اما
بگم راضیِ راضی،نه…!
تو جرمت جوری که من
می‌بخشم‌ اما قاضی،نه…!


- الیاس کرمی
 
آخرین ویرایش:
هنوز آیینه ای، هر چند خلوتخانه ی زنگی
هنوز ابری و ابر، ابر است... با هر شکل و هر رنگی

چه فرقی میکند مردم چه میگویند ای تیمور؟
جهان در دست های توست، می لنگی که می لنگی


هنوز آن خاطرات تلخ و شیرین نخستینی
شبیه قهوه خوش عطری، شبیه چای پر رنگی

حلالم کن اگر چنگی زدم بر تار گیسویت
که جز موی تو، گیسویی نمیزد بر دلم چنگی

به قلبم گوش کن تا بشنوی عمرم چه سان طی شد:
به دلتنگی به دلتنگی به دلتنگی به دلتنگی



- حسین زحمتکش
 
درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت

سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله‌نما رفت

در بین غزل نام تو را داد زدم، داد
آن‌گونه که تا آن سرِ این کوچه صدا رفت

بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این‌وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت؟

من بودم و زاهد به دو راهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت

با شانه شبی راهیِ زلفت شدم اما...
من گم شدم و شانه پیِ کشف طلا رفت!

در محفل شعر آمدم و رفتم و... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت؟

می‌خواست بکوشد به فراموشی‌ات این شعر
سوزاندمش آن‌گونه که دودش به هوا رفت...!


- محمد سلمانی
 
اگر بی‌تابی من خاطرت را می‌کند محزون
غمت را مثل تیری از دل خون می‌کشم بیرون

تو هم شادابی‌ام را دیدی و هرگز نفهمیدی
که چون نیلوفری گل کرده‌ام در برکه‌ای از خون

در آغوش «وداعم» با تو و هر «بوسه‌ای» امشب
هجوم تلخی «معنا»ست بر شیرینی «مضمون»

کمر خم کرد هرکس برد بار عشق را بر دوش
«جوان» شد پیر، «گل» شد سر به زانو، «بید» شد مجنون

هدر شد مستی‌ام در یاد دیروز و غم فردا
بنوش از باده‌ی اکنون؛ خوشا اکنون، خوشا اکنون

جناب ِ
فاضل نظری
 
سكوت را بشكن، بر سرم هوار بزن
مرا ببر سر اين چهارراه جار بزن

من آبروی توام - رفتنی و ريختنی-
مرا به كافه ببر ، بر سرم شانس‌آزمایی بزن

مرا به هيأت يك قلب بر درخت بكش!
برای خاطره تيری به يادگار بزن

و باد شو! سر مويی مرا پريشان كن
به غمزه روسری‌ات را كمی كنار بزن

برای من پدری كن! به وقت شيطنتم
مرا به خون كش و با تركه ی انار بزن

و با تمام وجود از صميم قلب مرا
نه كه به جبر كه از روی اختيار بزن

نبايد اين‌همه من بی‌گناه باشم نه!
بزن! مرا به گناه نكرده دار بزن

سپس بيا و سر نعش كشته مرده ی خود
شبيه هرچه زن داغديده زار بزن

به خوابها بزن ای من! من ِگريستنی!
به آبها بزن ای چشم! بی گدار بزن…


- مرتضی آخرتی
 
هنوز از همهٔ زخم ها عمیق تری
عزیز جانِ منی، از همه رفیق تری

میان آن همه تیری که روزگار انداخت
تو خورده‌ای به دلم، از همه دقیق تری

کدام رودِ بهشتی، زلال تر از توست؟
نه سلسبیل، نه تسنیم... تو رقیق تری

به رعدِ عشق، دهانِ مرا ببوس و بساز
از این همه فوران قلّهٔ حریق تری

چگونه در قفس تنگ شعر وصف کنم
تورا، که از همه واژگان بلیغ تری

رفو نمی‌شوی انگار جاودانهٔ من
هنوز از همهٔ زخم ها عمیق تری


- محمدحسین امیری
 
زیبایی‌ات من را به یادِ آن زمان انداخت
روزی که چشمت چایی‌ام را از دهان انداخت

تخمِ سکوت افتاده در بازار مسگرها
چشمان تو یک شهر را از آب و نان انداخت

دزدانه آمد هر سحر از بامِتان بالا
خورشید را آن چشم ها، از نردبان انداخت

ابرو کشیدی آهوانِ خسته رم کردند
بهرام در غاری خزید آرش کمان انداخت

من از قلم افتاده‌ای بودم که چشمانت
نام مرا در کوی و برزن بر زبان انداخت


هر جنگجویی که شبی مهمان چشمت شد
از ترس جانش صبح زین بر مادیان انداخت

مردان هنوز از رنج‌های ایل می‌گویند
روزی که چشمت لرزه بر اندام خان انداخت


- عبدالحسین انصاری
 
بـاز کـن در را، برایـت شعـرِ ناب آورده ام
یک غزل شیرین‌تر ازشهدِ نوشیدنی آورده ام

بـاز کـن در را، کـه از صحنِ بلنـدِ آسـمان
یک بغـل احساسِ گـرمِ آفتـاب آورده ام

از صـدای تیشه ی فرهـاد، بر آغوشِ کوه
بـوسهٔ دلچسبِ شیرین ، بازتاب آورده ام

از نگـاهِ مس*تِ مجنـون، بـر مـدارِ زنـدگی
عشق را بـالاترین فصل الخطاب آورده ام

گفته بودۍعقل رادر راهِ دل باید شکست
یک جهان دیوانگی را، در جواب آورده ام

بـاز کن در را، شنیدم بی قـراری می کنی
از قطـارِ تـا ابــد در راه ، تــاب آورده ام

بازکن،بنشین تماشاکن که بعداز مرگ هم
شعـر گفتم ، واژه را بـر وزنِ آب آورده ام


جناب ِ
محمدرضا بداغی
 
تو و این پرسه هایِ یک نفره
تو و این کوچه هایِ تکراری
شعرهایی برایِ ننوشتن
خوابگاهی برایِ بیداری

تو و این دوستان ِ نامردت
تو و این شعرهایِ بی شاعر
تو و این کافه هایِ تنهایی
تو و این ، خاک بر سرت یاسر !

کاش می مُردی و نمی دیدی
کاش چشمِ همه ، بصیرت داشت
کاش افسانه هایِ کودکی ات
مثلِ حـــنانه ات ، حــقیقت داشت

کاش دنیا همان دو روزی بود
که تو در رشت ، گریه می کردی
هیچ فرقی نداشت دلتنگی
رفت و برگشت ، گریه می کردی

زندگی کفـٌــه های اجبار است
یک ترازویِ مس*ت و دیوانه
یک طرف ، نفرت ِ تو از دنیا
یک طرف ، عشق ِ تو به حنانه

زندگی رویِ موجِ تکرار است
باز هم گریه ، باز هم شانه
باز هم نفرتِ تو از دنیا
باز هم عشقِ تو به حنانه

صبر کن ! تازه اول راه است
بـُــرد ِ تو از شکست می آید
یعنی آسان ز دست خواهد رفت
هر چه آسان بدست می آید

صبر کن ، شب تمام خواهد شد
بعد از این روزهایِ بی تابی
می روی تویِ غـــارِ مـــردمـــکــــش
مثلِ اصحاب کهف می خوابی

کوه باش و بریز تویِ خودت
عشق باید به کوه تکیه کند
مرد باش و به درد عادت کن
چه کسی دیده مرد گریه کند !؟

قصه یِ عشق ، از زمین که گذشت
از هوایی شدن هراسی نیست
پیش بینی نکن چه خواهد شد
عشق ، مثلِ هواشناسی نیست

قصه یِ عشق و زندگی این است
پرسه در کوچه هایِ تکراری
شعرهایی برای ننوشتن
خوابگاهی برای بیداری

- یاسر قنبرلو
 
.
نوشتی از همان اول برایم ... دوستت دارم
علی رغم همه ، دل شوره هایم ، دوستت دارم

نوشتم اینکه بعد از تو ، جهان دلتنگی محض است
نوشتم اینکه من هم مبتلایم ، دوستت دارم!

تو می خندی و دنیا ، بر مدار خنده ات شاد است
چنان حیران این حال و هوایم دوستت دارم

که حالا (شانه هایت را برای گریه ) می خواهم
تو را اینک فراتر از خدایم دوستت دارم

چه حالی می کنم وقتی که محبوب دلم هستی
همیشه عاشقانه دلربایم !... دوستت دارم

خدا هم دوستت دارد که سرمست از همین حالی
اگرچه ریخت از غم ها به پایم ... دوستت دارم

الا یا ایّها الخورشید ، در شب های دلتنگی
تو را معشوق بی چون و چرایم دوستت دارم

خدا از ابتدای خلقت دنیا به من آموخت
بگویم عاشقم ، درد آشنایم ، دوستت دارم

تو را می خواهم و می بوسمت ای عشق ای رویا !
تو را ای وسعت بی انتهایم دوستت دارم

جناب ِ
لاادری
 
عقب
بالا پایین