اختصاصی نـورُ الـظِّـــلـــال | دِلــــانـه‌حَنیـسا

دارد اکران می شود یک فیلم در رویای من
کارگردانش خدا، با بهترین اجرای من

عاقبت روزی فروش گیشه را خواهم شکست
می نویسم حرف خود را؛ این هم از امضای من!

قهرمان داستانم در مدار کینه نیست
"جنگ"در دنیای آنان،"صلح"در دنیای من

زیر بمب خوشه ای تا خوشه ی گیسوی تو
عشق دائم می دود هر سنگری با پای من

هم ضمیر خوبِ دوم شخص من عشق است، هم
هر نهاد مستتر در جمله بندی های من

رودهای خسته ای که راه را گم می کنند
می شوند آرام در آرامش دلتای من

خنده را سنجاق کردم روی لبهایم، ببین
اشک ها را پاک کن، زیبای بی همتای من!

آخرِ این فیلم، دنیا جای پاک و بهتری است
صندلی‌ام مال تو، یک لحظه بنشین جای من


- محمدعلی نیکومنش
 
آخرین ویرایش:
رفتی و غزل مرکز بغض و خفقان شد
هر قافیه خود منشا پخش سرطان شد

تقصیر دل و سینه ی وامانده من بود
گویا سبب بستن قفل چمدان شد

موهای سرم بعد تو موزون نشد اما
مصداق همان شعر سپید اخوان شد


هر آه بلندی که کشیدم شب آخر
تبدیل به باران شد و آهم میعان شد

مانند زنی که پسرش گم شده باشد
هر ثانیه چشمان تَر من نگران شد

سنگین شده گویا غزل از شدت غصه
هم وزن دماوند و دنا و سبلان شد

آن چیز که ترسیده ام عمری به سر آید
دیدی به سرم آمد و رفتی و همان شد


- علی قهرمانی
 

اگر چه از پیِ آهو، دویده‌ام چون شیر
به من اَهالی جنگل، شکار می‌گویند
 
کفر است به لب‌های تو هنگام مناجات
یک شهر جدا مانده‌ای از مقصد آیات

بهتر که نگاهم به نگاهت نمی‌افتد
چشمان تو کبریت و من انبار مهمّات

لبخند
تو نغز است و چنین نقض نموده‌ست
هر حکم که دور از نظرت کرده‌ام اثبات

در پیچ و خم راه اگر گم شده بودیم
قرآن که گشودیم، رسیدیم به جنّات

در کشور آغوشت اگر رهگذری هست
هرگز نبَرد کاش ز لبخند تو سوغات

صد مرتبه
از این همه احساس گذشتی
من مانده‌ام و حسرت یک پلک مراعات

بانو
نفیسه‌سادات موسوی
 
توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!

پُر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه‌ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

ز دست عشق به جز خیر بر نمی‌آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!

درخت‌ها به من آموختند: فاصله‌ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست


به روی آیینه‌ی پُر غبار من بنویس:
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

جناب ِ
فاضل نظری
 
میان هر غزل با تو ، سخن از جان و دل گفتم
به چشم آشنای تو، ز احوال دلم گفتم

برایت قصه‌ها خواندم،ز درد و غصه های خود
ز هق هق های بی پایان ، میان بغض های خود

تو ای زیبای بی تکرار ، مرا از حال خود دریاب
چو طفلی بی قرارم من، به آغوشت کمی دریاب

به هر شب خواب رویایی،مرا آشفته می سازد
که این توصیف بی پایان ، مرا دیوانه می سازد

قدش بالا،تنش رعنا، طنینش مهد یک رویا
میان تار زلفانش ، چه رقصی می کند دنیا

کمان ابرو،کمی کمرو، به وقتش دلبری محجوب
زلیخا می شود بر دل، نشان داری از این محبوب ؟

جناب ِ
اسماعیل‌اسماعیل‌زاده
 
در نمازم فکر می‌کردم چه کاری داشتم؟
یادم آمد با دل سنگت قراری داشتم

بر همین سجاده در مستی دلم را باختم
در همین میخانه با هستی قماری داشتم

شیشه‌ی مِی را اگر نشکسته بودم دستِ‌کم
با خود از لب‌های سُرخت یادگاری داشتم

آنچه ما آموختیم از عمر ، درسِ رنج بود
ای فلک من سنگدل آموزگاری داشتم

چون صدف بر خاک ساحل ماندم اما مثل موج
باز می‌گشتم اگر چشم‌انتظاری داشتم

در دلت یادی هم از من نیست می‌دانم ولی
من زمانی در دلِ سنگت مزاری داشتم..


فاضل‌‌نظری
 


چه میـرسد به تــو از عشـــــــق جـز خـــــودآزاری؟​
 

من اعتـــــراف مـےکنم، یــــــک عـمـر تقصیــــــــــر منـه!
 
عقب
بالا پایین